دوست دارم بدونم شمایی که این مطلب رو میخونی نظرت در مورد
عشق و ازدواج چیه؟ من اولش
خودمو میگم، من متولد مهرم و ذاتاً احساساتی، میگن
مهریها کوچکترین مسئله رو مثلاً یه دوستی ساده با یه دخترو اسمشو میگذارن عشق! خوب
من یکی اینطوری بودم اما سالهاست که همون منطق معروف مهریها برام حکم رانی میکنه
یعنی اگه منطقی واسه کاری حتی عشق پیدا نکنم دلیلی نمیبینم حتی به کسی بگم دوست
دارم چه برسه به عاشقی! البته من دوستامو همین الانم شدیداً دوست دارم اما عاشق
کسی نیستم، کلاً من بعد از دوستیهای زیاد، رابطه های زیاد، دیدن خصوصیات مختلف
دخترا، سر درگمی و گیجی و هزارو یک درگیری و خوشی و لذت به این نتیجه رسیدم که عشق
وجود نداره! یا حداقل دلیلی نداره با یکی رابطه داشته باشی و عاشقش باشی! عشق یه
چیزه خیلی عمیقه و به نظرم حیفه این کلمه رو حروم کرد، تو هر رابطه ای به نظر من
باید به همون اندازه که میدی بگیری، چون اگه رابطه یک طرفه باشه خیلی احمقانست!
کلاً من اگه از رابطه م راضی نباشم با 1001 ترفند بهمش میزنم، من ارزش خودم رو
بیشتر از طرف مقابلم میدونم این شاید به نظر شما یه مشکل باشه، اما حاضر نیستم
خودمو درگیر کنم و آزار بدم به خاطر یکی دیگه، چون هیچوقت یه دلیل منطقی واسه
اینکار پیدا نکردم واسه این من اگه رابطم با یکی بهم خورده هیچوقت پیشقدم نشدم بجز
چند بار که حس کردم من مقصر بودم، چون به نظرم هیچ دختری ارزشش رو نداره که ذهن
آدم رو درگیر کنه، تو اگه مرد باشی دخترا میان طرفت نه اینکه تو بری طرفشون این
قانون منه. فقط یکی تو کل دنیا هست که آدم میتونه عاشقش باشه و باهاش عشقبازی کنه
و به یه حد بی نهایت از عشقش برسه و روز به روز این عشقو رشد بده و اون به خاطر
این عشق هر روز بیشتر از دیروز بهش بده و آدم میتونه حسش کنه، عشقشو، بودنشو،
حضورشو، اون همه جا هست. اما در مورد ازدواج، بارها با خیلی از دوستام این بحث رو
پیش آوردیم و صحبت کردیم، من معتقد بودم و هستم که چه دلیلی میتونه منو مجاب به
ازدواج کنه، تنهایی که نیست، مسائل جنسی که نیست، نمیدونم هربار فکر میکنم دلیلی
نمیبینم که ازدواج کنم، اصلاً به نظرم ازدواج برای کسیه که یا تنهاست یا دوستی
نداره، و الا برای مسائل جنسی یا تنهایی اگه بخوای ازدواج کنی خیلی احمقانست! در
کل اگه یکیو دوست داری و اونم دوستت داره به نظر من هر نوع رابطه ای مجازه، لااقل
من اینطور فکر میکنم، ازدواج یه قشنگی داره اونم اگه چی بشه بتونم همچین دختریو
پیدا کنم، اونم اینه یکیو پیدا کنم که درکم کنه، مطمئن باشم فقط منو دوست داره و
بهم بخوره و قشنگی ازدواج اینه که منو اون برای بهتر کردن زندگی با هم تلاش کنیم،
صد در صدم منو باید تو تصمیمام پشتیبانی کنه! و خیلی چیزای دیگه... من از هر دختری یه ویژگی خوب دیدم اما اون چیزیو که میخواستم ندیدم واسه همین دوستیای مختلف توقعاتم بالا نرفته اما فرق کرده رو همین حساب تا حالام کسیو ندیدم که به قول معروف به تیپ من بخوره! یعنی اونی که میخوام باشه، که تن به ازدواج بدم کلاً واسه اینه که حرف
ازدواج رو نمیزنم و بی خیال ازدواجم، چون اولاً دختر هم تیپ من با اون خصوصیلات نبوده، دوماً تو
زندگیم همه چی دارم! و دلیل واقعاً منطقی ندارم، اما معایب ازدواج، من خیلی از
دخترا اومدن تو زندگیم که هنوز چایی نخوره خواستن منو مال خودشون کنن و سین
جیماشون شروع شده، من ازینکه بهم شک بشه یا حس کنن اهل خیانتم متنفرم، اما هیچوقت
حاضر نشدم بخاطر کسی دوستیم با دیگرانو بهم بزنم، بجز یه بار، کلاً ازدواج آزادیو
از آدم میگیره و اگه طرف ارزشش رو نداشته باشه این گرفته شدن آزادی میشه مایه عذاب، واسه همین کلاً بی خیال ازدواج. شمام نظراتونو بنویسید بد نیست.
در کل عشق در این نوع دوستیهای سطحی یک عشق غریزیِ نه بیشتر.