تبليغاتX
B.O.S II
خواب یك رویا

خواب یک رویاچشمهایم را می بندم، خواب می بینم، خواب یك رویا. یك روز برخاستم و دیدم پر از در های باز شده ام، پر از قفسهای شكسته، پر از حصارهای ویران شده، نوری در من بود. شاید امید بود. چیزی غیر عادی داشت اتفاق می افتاد. پنجره ها باز بودند و قفلها شكسته. هوا پر از موسیقی و عشق بود و آرامش همه جا پرسه می زد. كسی در زد. كسی از پشت در آواز می خواند. در را باز كردم، خوشبختی بود. پر از یاس سفید با آوازی بر لب.

گفت: "مهمان نمی خواهی؟" و وارد شد.

روی صندلی گهواره ای مادر بزرگ نشست و گفت: "چه خوابی می دیدی؟"

گفتم: "یك دنیای غریبه و یك دنیا غریبه. جایی كه كسی مرا نشناسد و من هم كسی را نشناسم."

گفت: "اگر به یك دنیای غریبه بروی، میان یك دنیا غریبه چه می كنی؟"

گفتم: "وقتی همه غریبه باشند، دیگر لازم نیست بین آنها باشم. در را به روی خودم می بندم. صدای موسیقی را بلند می كنم، شعر می خوانم، كتاب می خوانم، نقاشی می كنم، آواز می خوانم، از غريبگی ام لذت می برم و دیگر نمی ترسم كه دیوانه ام بخوانند."

چند شاخه از یاس های سفیدش را به من داد و گفت: "غریبه ها هم یك روز آشنا می شوند. اگر می خواهی همیشه غریبه بمانی، اینجا نمان. این دنیا، دنیای غریبگی ها نیست. دنیای آشنایی هاست."

و رفت........

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 0:36  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin