تبليغاتX
B.O.S II
Dream of the beer

چرا من، چرا من، چرااااااااا؟ چرا من باید کسیرو که دوست دارم از دست بدم؟ چرا خدایا مگه نمیگن بنده های خوبت بد نمیبینن؟ نکنه من اینقده واست خوبم که هی باید امتحانای سختتو پاس کنم؟ نه، نه ه ه ه، خدایا هر چی گفتی گفتم شکرت اما این یکیرو نیستم، نیستممممم، نمیتونم فراموشش کنم، نمیشه، به خودت قسم نمیشه! الان میدونی چیکار میکنم مست میکنم بد میشم از خودم در میرم، ببینم دست ازین امتحانات بر میداری!، پیشخدمتم که دختره، الان یه آبجو سفارش میدم حال کنی! 

Me: a beer please

Maid: ok

Maid: here you are

Me: thanks

چیه؟ تعجب میکنی، عصبانی شدی؟ چی میگی! چیه باز! خدایا از دست تو، بابا من میخوام اینو بخورم میخوام بد باشم گیر نده دیگه! شیطون داره گولم میزنه؟ شیطون کیلو چنده، خودم شیطون میشم، فکر میکنی اینکاره نیستم؟ الان مخ اون دخترم میزنم تا عصبانیتت کامل بشه

Me: (with symbols) just a moment!

Maid: yes!

Me: can I ask a question

Maid: of course

Me: do you have boyfriend?

  Maid: y… no right now!

Me: ok, that's good! Can I give u my number...? Till know together more... in the future

Maid: certainly!

Me: ok that is… call me, make me happy

Maid: sure, at this instant babye, see you soon

Me: me too, bye, of course now! Nice to see you

Mail: (Smile)

حال کردی الان اینو میخورم، مست میشم میزنم تو اون دنیا هم تو منو فراموش کنی هم من اونو! فکر کردی! با اون دخترم میپرم اصلاً هر کاری میکنم! چی میگی! یه لیوانو یه نفس رفتم بالا! نمیدونم هرچی بیشتر میگذشت بیشتر نمیدونم بگم گیج، سر مست، یه حالت شبیه خوشی بهم دست میداد، انگار تو این دنیا یه لُرد بودم. نه غمه عشقی نه فکری تو یه فاز دیگه! خدام دیگه وجدانمو بیدار نمیکرد! چقدر فاز میداد وای، پا شدم که برم پول زهر ماری رو حساب کنم، جیبم کجاست؟ کیفم کو، آخخخخخخخخخخ، چی شد، چرا من افتادم؟ دستم تو این کشو چیکار میکنه؟ من کجام؟....................... اه چرا از رو تختم افتادم؟ این دستم چرا تو این کشوئه؟ خواب میدیدم انگار، خوابم چییی بود؟ اه اه دیر شد برم نمازمو بخونم خوب شد بیدار شدم و الا قضا میشد.

 

نکته: این مطلب برای وبلاگ قبلیه، آدم با خوردن یه آبجو رسماً کافر نمیشه و صرف نماز خوندنم نشونه ی ایمان نیست، این دو خصوصیت یا دو کلمه دستمایه ی طرح و تضاد و کلاً نوشتن این داستان بود.

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 16:39  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin