تبليغاتX
B.O.S II
عشق یا دوستی یا هیچی؟ یه علامت سواله

هوا دیگه تاریک شده بود، توی یه کوچه ی خلوت بودیم و اون دیگه داشت می رفت، بهش گفتم وایسا، توجهی نکرد و به راهش ادامه داد، گفتم من دوستت دارم! چیزی نگفت و به رفتنش ادامه داد، دویدم و آستین مانتوشو کشیدم، میخواست دستشو بکشه که گفتم، ببین من بدون تو نمیتونم زندگی کنم، برگشت یه نگاه به چشمام انداخت و دستشو کشیدو رفت، گفتم نگام کن! بزار یه عکس از چهرت داشته باشم، بهش نزدیک شدم و برگشت، گوشیو تنظیم کردم که عکسشو بندازم تا خواستم تایید کنم، دستشو روی لنز گذاشت و گفت، تو قرار بود خط قرمزهای منو رعایت کنی، من قرار نبود با تو قرار بگزارم اما گذاشتم! اما دیگه در مورد عکس و شمارم کوتاه نمیام! گفتم آخه بابا من دو ساله میشناسمت، راحت بگو ازت متنفرم، گفت بازم میخوای شروع کنی! نه من دوستت دارم! اما قولیه که خودت دادی پس باید پاش وایسی، من گفتم توقع داری باور کنم!!!!!!! هیچی نگفت و به راهش ادامه داد، من باید فراموشش می کردم، دیگه کاری باهاش نداشتم.

 

منیکه با چند تا بازی و تله ی روانی یکنفر رو به راحتی اسیر خودم می کردم، دو سال با انواع تله ها و انواع بازیهام از پس غرور این بر نیومدم،منیکه... این وسطم، فقط...

 

ازون روز به بعد تصمیم گرفتم ناخودآگاهمو به فراموش کردنش راضی کنم، هر روز می رفتم توی اتاق خواهرم و روی وایت بردش بارها اسمه اونو می نوشتم و یه ضربدر روش می کشیدم تا بلکه بتونم خودمو به فراموش کردنش راضی کنم و به خودم بقبولونم که فراموشش کردم، چون این بازی واسه من گرون تموم می شد، نه آدرسی نه شماره ای، راحت می تونست فراموشم کنه، خیلی راحت و من ازین عذاب می کشیدم.

 

روزها گذشت و بازم به هم رسیدیم، اینبار نه با بازیهای من، بلکه با بازیه روزگار، این بار دیگه خیلی ازون وقت گذشته بود و دیگه مغزو فکرم از وجودش خالی بود، اما...

 

2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 22:20  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin