اول از همه این شعار رو تقدیم میکنم به میر حسین موسوی عزیز و خانوم محترمش و تمام موج سبزیها،
نمیدونم از کجا شروع کنم، منم مثه تمام نسل سومی ها موسوی رو بر اساس گفته های پدر و مادرم از دوران جنگ میشناختم، زیاد نمیشناختمش بر خلاف کروبی، رضایی و احمدی نژاد و وقتی باعث شد که خاتمی کنار بره و حرفهای سخنگوی خاتمی رو شنیدم (که ما هر بار بهت گفتیم بیا نیومدی حالا که هیچکی بهت نگفت بیا چرا اومدی؟) به ذهنم رسید که این شخص مورد حمایت خاتمی نیست و مونده بودم به کی رای بدم؟ میخواستم اصلاً رای ندم، بعد یواش یواش شناختم بیشتر شد، خاتمی ازش حمایت کرد، حرفایه صادقانشو شنیدم، این نجابت، متانت و پاکیش به دلم نشست، وارد ستادش شدم، و تبلیغات خود جوش منو خواهرم و چند تا از دوستامون برای این شخصیت دوست داشتنی شروع شد، روزایی بودن پر از لذت و شور و شوق روزایی که حس نزدیکی بیشتری با مردم داشتیم روزایی که همه از یه خانواده بودیم، روزایی با حس امید، شوق، روزایی که عشقی که چند ماهی تو دلم مرده بود رو دوباره زنده کرد، روزایی که طرفدارهای نامزدهای دیگه بجز احمدی نژاد! بهمون ابراز محبت میکردن، روزایی که بچه های ستاد کروبی هم مچبند سبز بستن، روزایی که وقتی ماشین یکی از بچه ها تصادف کرد و ناراحتش شدیم، با خنده گفت فدای سر شما و میر حسین... روزایی بودن پر از عشق، روزایی که ستادهامونم پولشون ته کشیده بود! بدتر از ما! روزایی که فقط تبلیغ میکردیم، پوستر، بر چسب و... روزایی که مردمم برامون پارچه ی سبز میاوردن! روزایی که تا آخر شب بیرون بودیم بی خیال اینکه تو فرجه ی امتحانات دانشگاهیم و درس خوندنو گذاشتیم واسه بعد از اعلام نتایج و با امیدو عشق دقایق رو سپری میکردیم...
دوست دارم بدونم شمایی که
این مطلب رو میخونی نظرت در مورد عشق و ازدواج چیه؟ من اولش
خودمو میگم، من متولد
مهرم و ذاتاً احساساتی، میگن مهریها کوچکترین مسئله رو مثلاً یه دوستی ساده با یه
دخترو اسمشو میگذارن عشق! خوب من یکی اینطوری بودم اما سالهاست که همون منطق معروف
مهریها برام حکم رانی میکنه یعنی اگه منطقی واسه کاری حتی عشق پیدا نکنم دلیلی
نمیبینم حتی به کسی بگم دوست دارم چه برسه به عاشقی! البته من دوستامو همین الانم
شدیداً دوست دارم اما عاشق کسی نیستم، کلاً من بعد از دوستیهای زیاد، رابطه های
زیاد، دیدن خصوصیات مختلف دخترا، سر درگمی و گیجی و هزارو یک درگیری و خوشی و لذت
به این نتیجه رسیدم که عشق وجود نداره! یا حداقل دلیلی نداره با یکی رابطه داشته
باشی و عاشقش باشی! عشق یه چیزه خیلی عمیقه و به نظرم حیفه این کلمه رو حروم کرد،
تو هر رابطه ای به نظر من باید به همون اندازه که میدی بگیری، چون اگه رابطه یک
طرفه باشه خیلی احمقانست! کلاً من اگه از رابطه م راضی نباشم با 1001 ترفند بهمش
میزنم، من ارزش خودم رو بیشتر از طرف مقابلم میدونم این شاید به نظر شما یه مشکل
باشه، اما حاضر نیستم خودمو درگیر کنم و آزار بدم به خاطر یکی دیگه، چون هیچوقت یه
دلیل منطقی واسه اینکار پیدا نکردم واسه این من اگه رابطم با یکی بهم خورده هیچوقت
پیشقدم نشدم بجز چند بار که حس کردم من مقصر بودم، چون به نظرم هیچ دختری ارزشش رو
نداره که ذهن آدم رو درگیر کنه، تو اگه مرد باشی دخترا میان طرفت نه اینکه تو بری
طرفشون این قانون منه. فقط یکی تو کل دنیا هست که آدم میتونه عاشقش باشه و باهاش
عشقبازی کنه و به یه حد بی نهایت از عشقش برسه و روز به روز این عشقو رشد بده و
اون به خاطر این عشق هر روز بیشتر از دیروز بهش بده و آدم میتونه حسش کنه، عشقشو،
بودنشو، حضورشو، اون همه جا هست. اما در مورد ازدواج...
این مطلب قسمتی از یکی از مطالب جدیه منه اگه یجورایی حس
میکنین قسمتی از یه مطلبه
درست حدس زدین!
از من به شما نصیحت من دوستای زیادی داشتم که با دوستاشون ازدواج کردن، اما حتی یک مورد هم نیست که از زندگیشون احساس رضایت کنن، نمونه: دوتاشون که دختر بودن یکی عقد کردی و دیگری نامزد، که دوباره ارتباطشون رو با من شروع کردن، خوب من کاری کردم که مثه انسان رفتار کنن و بفهمن که الان دیگه ماله کسی دیگن و این نوع رفتار خیلی کثیفه، اینم بدونین که یه پسر عمراً با دوست دخترش ازدواج کنه اگه ازدواج کنه با یه عدم تمایل اینکارو میکنه، برای اکثریت پسرا وقتی که با یه دختر رابطه داشتن اون دختر تموم شده، و برای لذت بیشتر رابطه رو ادامه میدن، مگه دیگه مغزشون کار نکنه که اون دختر رو بگیرن! که اگه بگیرن بعد از ازدواج یا به هرزگیشون ادامه میدن، یا کارو به طلاق میکشونن که دوستای زیادی اینطور داشتم و دارم. در کل تو کل دنیا بیچاره تر از یه دختر ساده که به دام همچین پسرایی میافته وجود نداره، من برام سواله 1. خریت همچین دخترایی از کجا میاد؟ 2. آیا نباید گفت خاک تو سر خانوادش برای تربیتش که خیلی چیزا رو بهش نگفته؟ 3. آی کسایی که یه دختر چشمو گوش بسته دارین اون دخترو نفرستید به یه شهر بزرگ یا مهاجریت نکنین به یه شهر بزرگ! من از دهن یکی از همین دخترایی که تازه اومده بود یه شهر بزرگ شنیدم که میگفت باید دوست پسر داشته باشی ببینی چطوریه اونم با 22 سال سن! سرنوشت این دختر چیه؟ یه شماره میگیره، عاشق میشه چون تجربه نداره، خیلی خوشبینانه ماهه دوم باره اول میره خونه ی پسره، اتفاقی نمیافته! حتی ممکنه تا بار دهم هم اتفاقی نیافته، اما سادگی به اضافه اسارت در هوس اون پسر = با یک عمر پشیمونی و سرکوفت و طعنه و نفرت از تمومی پسرها و نفرت از عشق! و یک سرگذشتی که ممکنه هر خواستگاری رو بپرونه البته اگه مخفیش کنه دیگه بدتر، من آخر قصه رو خیلی خوشبینانه گفتم، یه عده از دخترا که ازین کارا لذت میبرن اونا بحثشون جداست من روی حرفام با اونا نیست، من این حرفا رو واسه دخترای ساده ای میگم که همه ی دنیا رو خوبو گل و بلبل و رمانتیک میبینن و همه چیو عاشقانه میدونن، دنیا خیلی خیلی کثیف تر از اون چیزیه که شما فکر میکنید، شما نمیدونین کجا دارین زندگی میکنین؟ اینجا ایرانه یه جامعه ی شدیداً سنتی، اتفاق یک بار میافته.
اول یه سلام و تبریک عید مخصوص به گندم سبز که حتی اسمشم نمیدونم اما کامنتهاش همیشه جای تشکر داره، سال گذشته نشد تشکر کنم! عجیبه انگار از تموم دوستای نزدیکم منو بهتر درک میکنه! و اما... محسن نبود، اما اومد، سال جدید با محسن جدید اما دیر به دیر میاما! سرم شلوغه جونه شما! دوستون دارم، حتی اونایی که فکرشو نمیکنن دوستشون داشته باشم! خوش گذشت تعطیلات؟ جای ما خالی نه؟ ما با چند نفری یکم ایرانگردی کردیم! جای شما خالی در ضمن ممنون از تبریکات صمیمانه. ما که از 15 فروردین کلاسامون شد اونم تو این روزای کسل کننده ی بهاری که آدم هی خوابش میاد! بگذریم سال که نو میشه، عوض شدن مدل لباسا و موها بیشتر تو چش میاد، حتی اونایی که به مرتب بودن اهمیت نمیدن تو عید خوش میپوشن، خوب این تغییرات ظاهریه، من که رسمم اینه که هر سال یه سری اخلاقام رو تغییر میدم که به باطنمم برسم! حالا اونایی که منو از نزدیک و بیشتر میشناسن میدونن که من دست به تغییرم عالیه! کلاً باعث تعجب میشم، مثلاً امروز ممکنه 100% عاشق باشم و فردا 100% فارغ! که اینا همش بستگی به عوامل خارجی داره، من وقتی به یکی حرفیو میزنم کلک توش نیست، رُک، درست، سالم، بدون شیشه خورده، حالا بعضیا وقتی به این خصوصیت من پی میبرن که دیگه منو از دست دادن! خیلیا ازین اخلاقم میترسن که مسخرست، چون بدون دلیل که اینطوری نمیشه! در کل من میگم آخه چرا باید به یکی 100% و بدون بازگشت وابسته شد، در حالی که روز به روز به تعداد گلای زردی که با طراوت عشق بهشون تازگی دادمو، ساده فراموشم کردن اضافه میشه؟ من که احمق نیستم، متاسفانه یا خوشبختانه من برای کوچیکترین چیزم برنامه ریزی میکنم چه برسه به این مسائل، همیشه آدمایی هستن که باهاشون احساس دوستی کنمو هیچوقت تنها نیستم و همیشه تو زندگی نه تنها من بلکه همه آدمای جدیدی میان و هنوزم قدیمیا هستن تر و تازه مگه اینکه خودشون بخوان تو ذهنم کهنه و نابود شن. که خیلی اینطوری میشه، و پشیمونیش دامن من رو نمیگیره، چون از لحاظ روانشناسی من قدرت اعتیاد و عادت رو ندارم، به هیچ چیزی نمیتونم عادت کنم، به هیچ چیزی، امروز قربون آرزو میرم، آرزو دلم رو بشکنه، قربون نگار میرم، زندگی وقتی واسم قشنگه که ازش لذت ببرم، وقتی ببینم یکی باعث آزارم بشه، میزارمش کنار، اما ازونجایی که دلم نمیاد دل کسی رو بشکنم، یه بهونه پیدا میکنم، و خوشبختانه مخمم کار میکنه و جوری طرفو میزارم کنار که انگاری اون منو خط زده، این جمله ی من که برای خیلیا ممکنه تکراری به نظر بیاد کلید من تو زندگیه، "وقتی یه چینی میشکنه، هرچی هم قشنگ اونو بند بزنی اما مثله اول نمیشه" پس بهتره اگه حرمت یه رابطه شکسته شد اون رابطه رو قطع کنید چون اگه یه بار حرمتی شکسته شه، بار بعدی شکستنش آسونتره، و یه توصیم میکنم، تو این زمونه دورنگها زندگی میکنن، خودتون رو درگیر وابستگی به این دو رنگیها نکنین، تا حدی خودتون رو به کسی وابسته کنین که اگه بنا به هر دلیلی خواستین بزارینش کنار روتون اثر منفی نزاره، امیدوارم امسال سال خوبی براتون باشه، برای خونواده ی ما سال خوبی بود، امیدوارم برای شما هم همینطور باشه، تا سلام بعد که نمیدونم کی میشه، خداحافظ
دو نفر با پست قبلی برچسب خودخواهو به من زدن! مام برش داشتیم چون سوء تفاوت شده بود! اصولاً این وصله ها به من نمیچسبه! البته آدم تا یه حدودی خودخواه باشه خیلی خوبه. الانم یه چیزی میگم بازم میگن خودخواهی. میدونید اینجانب توی زندگیم یه جمله دارم و اونم اینه: حقیقت اون چیزی نیست که تو بخوای، حقیقت اون چیزیه که برات پیش میاد! و من همیشه حقیقتو باور دارم، که کی هستم، چی هستم و کجا هستم، چیا دارم، چیو از دست دادم، چیو ندادم. رو همین حساب به دست آوردن یک چیز آنچنان خوشحالم نمیکنه، از دست دادنشم آنچنان ناراحتم نمیکه، حالا از دوست دختر گرفته یا یه شانس بزرگ کاری!
بالاترینیها رو من به سه دسته تقسیم میکنم، یک دسته با اعتقاد به سنتها و باورهای مذهبی ایرانیان، یه دسته بی تفاوت، و یک دسته کاملاً ضد این باورهای دینی (که با این همه سابقه ی بودنم تو نت و عضویت در فورومها و وبسایتهای بسیار نمونشو جایی ندیدم!) من جزو دسته ی اولم، صابون گروه سوم به تنم خورده، آخرینش واسه عید غدیر بود، جالب بود که خیلی حرفای مسخره شنیدم، یکی میگفت خستمون کردید دیگه بسه با این غدیرتون! روز عید عیدو تبریک گفتن خسته کنندست! بحث طول کشید از همین فرد پرسیدم تو فکرت چیه؟ از خودت بگو؟ گفت مسائل مذهبی جزو خصوصی ترین چیزای زندگیه آدم هستش دوست ندارم در موردش صحبت کنم! گفتم چطور به خودت اجازه میدی که در مسائل خصوصی دیگران دخالت کنی؟ و حتی مسخره کنی! جواب قانع کننده ای نشنیدم! گفتم خانوم شما رسماً توهین کردی، گفت شما چقدر دل نازکی! بعد به پست احسان عزیز که نمیشناسمش برخوردم دیدم داره حرف دل منو میزنه! حتی به اون هم کلمه ی چقدر دل نازکی رو انداخته بودن که تو پستش بهش اشاره کرده بود. اسم تیتر من این بود: عید غدیر بزرگترین و با شکوه ترین عید اسلامی، نمیدونم من فضایی هستم یا دوستان از کره ی مریخ اومدن! وقتی یکسری خیلی سطحی و بدون تعمل یه مطلب رو به اون مفصلی با توضیحات کامل در مورد عید غدیر از سایت امام علی رو به بهونه ی مطلب غیر واقعی اکثراً و بعضیهام تیتر یا توضیح نامناسب بهش منفی میدن. یقه ی کی رو باید گرفت! اولاً اینطور بگم که اونطوری که تو قانون خبر رسانی میگن، تو باید عین مطلبیو که میخوای ازش خبر بدی منعکس کنی، بالاترین خلاف اینه عوض شده بگین! من طبعاً نمیتونم تیتریو که اون سایت زده عوض کنم، و اسلامی رو بکنم شیعی! اما چرا گفتم با یه دید سطحی و بدون تعمل، واسه اینکه ما تو ایران بزرگترین کشور شیعه ی دنیا زندگی میکنیم و از نظر ما شیعیان این عید بزرگترین و باشکوهترین عید اسلامیه! منفیه شما به مطالب مذهبی و موضوعات سنتی ایران به جز غرض ورزی چیز دیگه ای نمیتونه باشه، من اولین منفیهامو، بعد از حدود 5 ماه ارسال لینک مداوم از مطالب اسلامیم گرفتم! کلاً فهمیدم شما تو این جامعه ی کوچیک بالاترین نمیخواین بزارین ما راحت نفس بکشیم، سری جبهه میگیرین و دست به دامن توهین و تحقیر میشین و من همیشه دیدم کسایی با فکر من در مقابل این دسته کوتاه میان، دلم میخواد ببینم اون وجودایی که پشت مونیتور اینطور وقیحانه به همه ی باورهای ما ایرانیها توهین میکنن کین! تو اجتماعشون جرات جولون دادن دارن؟ به همین سبک! البته من از یه بابت خوشحالم که لااقل عقده های روانیشون جایی واسه تخلیه شدن پیدا کرده. الان مطلبی در مو.رد کریسمس هست که از طرف دوستای روشنفکری مثل ما منفی گرفته باشه؟ معرفی کنید؟ حتماً هم خیال میکنید من یه بچه بسیجیم که شلوار ارتشی پام میکنم، و پیراهن مشکی یقه شمشیری تنمه! و لابد بوی عطر گل محمدیم هم داره به مشامتون میرسه! نه من یه آدم معمولیم، یه دانشجوی ساده ی آی تی، نه ریش دارم نه داشتم! نه خودم رو مذهبی میدونم! آخرین باری نماز خوندم، عید بود! به هیچ جناحی وابسته نیستم، تنها داراییم همین صداقتم هستش، من فقط واقع بینم، نمیشه بنا به عمل و رفتار بد گروهی خاص که داعیه مذهبی بودن دارن، پشت پا به به کل دینمون، ائمه ی اطهار (ع) و پیامبر (ص) بزنیم، فقط همین واقع بین باشید.
نوشته شده: پنجشنبه۱۴ دی ساعت ۱۲:۲۰
اصولاً من یه آدمیم که نه لائیکم نه مفرط مذهبی، یه چیزی بین این دو هستم که باعث یه اعتدال تو شخصیت من میشه، با این حساب از افراط و تفریط متنفرم، حالا اینا در صورتیه که جوگیریهامو فاکتور بگیریم، و این یه دلیل میشه که حرفام به دل اکثریت بشینه! (آره اروای عمم) و حرفام همیشه مخ طرفو به چالش و واکنش بکشه! (چی گفتما!) الان میخوام در مورد عشق و عاشقی صحبت کنم با یه سبکی که احساس میکنم در آخرش یه تلنگرایی بخورید و یه فکرایی بکنید که میتونم تقریباً حدس بزنم، هنوز هیچی رو ننوشتم اما کلیت تو ذهنمه، پس در پایان نظرتونو راجع به بحث و اینکه چه چیزه جدیدی ازش یاد گرفتین و آیا این بحث براتون تاثیری داشته؟
تنهایی بهتر از همنشین بد، و همنشین خوب بهتر از تنهاییست. امام علی (ع)
میدونید پست قبلیو نوشتم بعد یه اتفاق افتاد که تصمیم گرفتم که این پست رو هم بنویسم، پس واسه
اونم نظر بدین و الی می کشمتون (چشمک) در ضمن ببخشید که من جوابتونو ندادما! بخدا به یادتونم اما، یه کوچولو درگیرم، ایشالا جبران میکنم، فعلاً برای طرفدارای بزی یه سوپرایز دارم که بهزاد چاپش خواهد کرد، اما بریم سر اصل این حرفام
توی زندگیه همه ی ما، زندگیه من، تو، اون، همه، چند نوع آدم وجود دارن که باید ازشون دوری کنیم، جیزن بووَن
اولی: آدمای عقده ای، اینطور آدما خودشونو میکشن و حتی دار میزنن! که به اون چیزایی که تو داری و حتی برات ممکنه بی ارزش باشن برسن! و تمومه فکرشون میشه این، تو یا بالاتر میری یا همونجا میمونی یا چه بسا پایینتر از حدت میافتی، اونام به خیال اینکه یه چیزیو بدست آوردن که فکر میکنن تو نداری، پز میدن اونم تو نت! در حالی که واسه تو خنده داره و با این عمل سگ کیف میکنن! تو بازم به یه چیزی میرسی که یارو تو خوابم نمیدیده، اون میخواد بهت برسه، بازم حسودی، بارم تو فکرش اینه که اون داره، اون اونطوریه چرا من نباشم!!! این آدما حتی به خودشون کامنت هم میدن! و آخرشم شاید بخاطر بدیهاش ازتون معزرت خواهی کنه اما اگه میخواید آرامش داشته باشید، این با این گروه رفت و آمد نکنید.
دومی: آدمای حسود، که به هرچی داری حسادت میکنن، حتی به فریمه عینکت! حتی به ماشینه بابات! حتی به خط اینترنت! چشم بد و کثیف این دسته از آدما همونطور که تو دینمونم هست باعث بلا میشه واسه شما، همون چیزی که امروزیه بهش میگن انژی منفی و واقعیت داره، با این دستم نپرید.
سومی: آدمای دورو، آخ آخ، پیشته باهات میخنده، میگه تو بهترین دوستشی، با هم خوبین، اما یکدفعه میره پشت سرت صفحه میگذاره، یا از مسائل خصوصیت سر در میاره و همه جا پر میکنه، این نمیدونم از روی چیه، روانشناسا میگن بیماریه! که ما بهش میگیم کمبود، فقط شانس بیارید اینقده خصوصیات مثبتون زیاد باشه که طرف ضایع شه. دوره این دستم نرین لطفاً
چهارمی: آدمای کثیف، که هم حسودن، هم عقده ای و هم دورو، بابا اینا دیگه عذابن، من دردشو چشیدم. تو زندگیم زیاد ازین آدما هست و با هیچکدومشون ارتباط ندارم، روزایی که من واسه اونا چه کارا که نکردم، وقتی فکر میکنم که اونا ارزش توهین منم نداشتن و من بهشون محبت کردم، خدم میگیره (تو اینا دختر نبوده)... شما هم از اشتباهات من درس بگیرید.
اما دسته ی پنجم: آدمایی هستن که موفقیت تورو میخوان، وقتی شاد باشی شادن، با ناراحتیت خوشحال نمیشن، این آدما رو باید دستشون رو بوسید، البته اینطور دوستانی دارم اما متاسفانه تو فامیلهایی که تو این شهر دارم حتی یکنفرم با این خصوصیات نیست، اما تو شهرای دیگه چرا، که واسشون بدون هیچ مکثی جونمم میدم
و اما پایان نامه: من همیشه تو زندگیم یه تکیه گاه داشتم اونم خدام بوده، تو تنهایی هام تو دلتنگیام فقط با اون حرف زدم، تو زندگیم همه بهم احتیاج داشتن، اما من کاریم به کسی نیافتاده که بخوام ازش درخواستی داشته باشم، حتی از پدرم، همین خدام همه چی به من داده، چیزایی که اون دسته ی کثیف حسرتشو میخورن و گروه پنجم دوستام میگن حقت بیشتر ازینهاست، دلیل اینکه اکثراً منو دوست دارن یه دلیل سادست، چون از تهه دل همه رو دوست دارم و از قدیمم میگن دل به دل راه داره! من الان مهندسی آی تی میخونم، بعد از مشکلی که سال 82 برام پیش اومد، بدون خوندن حتی یک ورق از کتابی! در حالیکه بقیه میلیونی خرج میکردن و آخرش هم هیچی نمیشن، رشته ی مهندسی نرم افزارو تو کرمان قبول شدم و انصراف دارم، سال بعدشم پودمانی علمی کاربردی مدیرت بازرگانی رو قبول شدم اما بازم نرفتم چون قصد ادامه ی تحصیل نداشتم و داشتم تو یه شرکت ساختمانی کار می کردم، یکی از دوستان عزیزم که همیشه مدیونشم منو وادار به ادامه ی تحصیل کرد، و منم قبول کردم و ثبت نام کردم و مهندسی آی تی رو قبول شدم، در حالیکه اصلاً دانشگاه رفتن واسم مهم نبود و نیست، الانم رشته ی مترجمی زبان رو بطور غیر حضوری از پیام نور قبول شدم، که یجوری تکمیل رشته ی آی تیم باشه، اما مدارک بین الملی انگلیسی معتبر تر از پیام نوره، تا ببینم چی میشه.
نتیجه گیری: شمام فقط توکلتون به خودش باشه، دوره آمای گند رو خط بکشید، امیدوارم همتون جزو دسته ی پنجم باشید.
از: مهتاب، گندم سبز دوست همیشگی، پرستو فنچول شیطون که مارو خجالت داد، عسل، مهتاب عزیز هم همینطور اونم خجالتمون داد، و دو همنفس عاشق
میلاد حرفه ای که میخواد ازین به بهعد واسه بهزاد مطلب بده، من پشتیبانتم!
آرش که یکم نه یکم نه خیلی سه میزنه! اون نظرو داده بعد گفته، کی؟ من؟ من نبودم!
اینی که با اسم منتقد نظر داده گمونم بهزاده! اگه نباشه! میگم عمو این کتابا رو من خودم نوشتم مثلاً و طنزه، خوابت برده؟
خط خطی: خوشحالم که تو هم اینجا آفتابی شدی، فقط شدید نتابی که اینجا ممکنه بسوزه!
آهو: آخ گفتی، خیلی عجیبه، اصلاً عجیباً غریباست، عجیبترش اینکه همه ی اونکارا روی بکنی و کسی نه برات گل بیاره نه بیاد طرفت و الی آخر
فهمیمه جان: من همین الان گفتم یادت بخیر، بابا من نیومده میدونم گل کاشتی
بنیامین: احتمالاً کراکی، کریستالی، اکسی چیزی دمه دستت نبوده بندازی تو خندقه بلا! محفوضه! یا محفوظه! تازه چی محفوظه! واسه تو هم حفظ شد! میگم منی که اینقدر حفظ میکنم برم بشم رییس میراث فرهنگی! چی میگی داش بنیه عکاس باشی؟
شیوا این تیکه رو بیا: وای وای، وای وای وای وای شیوا شیوا شیوا، البته سوء تفاهم نشه من یکی که دوستت ندارم، جریمت اینه روزی یه کامنت بزاری اونموقع شاید...
سعید: این سعید نفسه من بیده، ماچو بده بیاد!
علیرضا فشن: میگی بی معرفت تا به خودت نگم، عجبا! به طائل هم سلام برسون، اومدم یه نظر پر و پیمون دادم، اما اون قسمتهاشو موافق نیستما!
علی الو: از شمال تا جنوب Persian valley دِمِت گرم
گندمم: نفس من بیده!
آتنا منو یاده ناظم دوران دبستان میندازه!
حامد: کجایی که بدونی چه نقشی بهت دادم، اووووم باقلوا! قطاب!
نازی: فکر کنم یه 190 یا 200 سالی از من بزگتر باشه چون ازونجایی که من 160 سالمه گفته: بچه این همه تخیلو از کجا آوردی؟
فرانک: manam fingilish, mammon, moftakhar nemodid, autralia chetovre! Kashki famil boodim ye greencard mifrestadi heif, mammon ke omadi
آمیرو: الرفیق النیمه راه، اینو من یروز ترورش میکنم، کافیه به وبلاگش سرنزنی نمیاد، منم حالتو میگیرم، اونکاری که با بنی کردم، بچرخ تا بچرخیم
الیشا: همون روز فامیلیت رو برداشتم، الیشا یه سوال فامیلیه ودودیان هم یه فامیلیه کلیمیه؟
هومن: وقتی من بیام پیشت دیگه تنها نیستی
طناز: ممنونم طناز افتخار دادی
امیر چته چت: قربون چته چت بودنت برم، البته عوض کن اینو چون چِت چِت به معنیه گاگوله گاگولم هستا! جداً من شرمندم، یه نقش بهت دادم، اووپس، با لبات بازی کنه به تلافیه قبلی
داستان بعدی، نقش دخترا یکم کمرنگه، نقش کسایی که تو داستان قبلی نبودن پررنگه، من خودم تو داستان نقشه یه مُردَرو بازی می کنم، و اینکه قرار نبود روزنامه ای به نام یادداشت نو تو هر داستان باشه! اون مختص اون داستان بود و قرار بود من ماهی یه داستان بنویسم نه هفته ای یه روزنامه اونطور که بهزاد گفت، اما هر داستان یه روزنامه مختص به خودش داره، اگه بدونید چقدر سخته این کار!!! کسایی که اومدن تو این وبلاگ نظر دادن نقش دارن، کسایی که نیومدن نقشی ندارن یا نقششون کمرنگه، مثلاً کوچه گرد یه نظر نداد! اما بهش نقش دادم تا ادب شه! ایده ی یک روزنامه بدون داستان یه ایده ی پوچ و تُهیه، چطور من یه روزنامه بسازم با خبرهاش در حالیکه معلوم نباشه این خبرا چه ربطی داره و مربوط به کجاست، کسانی که مثله امیر این حرف رو میزنن یکم توضیح بدن! روزنامه فقط داستانمو واقعی تر و جذابتر می کرد همین!