تبليغاتX
B.O.S II
بی تو بودنو نمیخوام

بی تو بودنو نمیخوام

فصل من چشمای ابریم

که هی چشمامو ببندم

بگم حالا بر میگیردی

 

بگم دوری میشی نزدیک

میایو تو دله تاریک

میشی نوری واسه قلبم

میگیری ازم سراغی

 

بی تو بودنو نمیخوام

چون به سایت دلخوشم من

وقتی که چشات میباره

مثه ماهی جون میدم من...


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 21:33  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آخر آشنایی

آخر آشنایی شد

پرچم مشکی بزنین

هرکی که گفت دوسم داره

نرین واسش گل بخرین

 

چه ساده من رو پس زدش

بعضیا هم اینجورین

یه روزی دوستت دارنو

فرداش میگن دروغین

 

آخ ببینین قلبه منو

یه جای سالم نداره

هرکی میاد ساده میره

زخمی روی دل میزاره

 

عقده ی یه حرف راست

مونده به روی این دلم

چی میشد تموم میشد

آخره دردو مشکلم

 

یکی میگفت پر هوسم

یکی میگفت بی یه کَسم

یکی میگفت نمیخوامش

یکی میگفت بی نفسم

 

یکی که عاشقش بودم

منو به صلابه کشید

یکی که بد میخواستمش

رفتو با دیگری پرید

 

آخر آشنایی شد

آخر عشق آتشین

هرکی که گفت دوسم داره

پرچم مشکی بزنین

 

2 نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:50  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دلتنگی
من ازون
روزی که رفتی
یه روزه خوشم ندیدم
من ازون باغ نگاهت
یه گلم انگار نچیدم

من مثه آخر پاییز
منتظر واسه یه برگم
من مثه نگاه خاموش
مثه قصه واسه دردم

من ازون حسی که داشتی
دیگه یادیم ندارم
عکستو بجای قلبم
روی غصه هام میزارم

من ازون چشمای عاشق
لحظه ای خیری ندیدم
طعمه زهرو از لب تو
جای شهد عشق چشیدم

من مثه باله شکستم
بی امیده یه پریدن
مثه یه ناشنوایی
منتظر واسه شنیدن

من مثه شعله ی خاموش
مثه پایانه غرورم
مثه تشنه ای که حالا
از سرابم خیلی دورم

2 نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 17:32  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آخرین ستاره

تو آخرین ستاره ای

تو کهکشون قلب من

تورو خدا باهام بمون

حرفه جدایی رو نزن


نزار که بی تو خم بشه

قامته بی گناهه من

بازم بگو دوسم داری

حرفه جدایی رو نزن


تویی همون یه منظره

منو به رویا میبری

نازه تورو میکشمو

نازه چشامو میخری...


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:50  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خواب یك رویا

خواب یک رویاچشمهایم را می بندم، خواب می بینم، خواب یك رویا. یك روز برخاستم و دیدم پر از در های باز شده ام، پر از قفسهای شكسته، پر از حصارهای ویران شده، نوری در من بود. شاید امید بود. چیزی غیر عادی داشت اتفاق می افتاد. پنجره ها باز بودند و قفلها شكسته. هوا پر از موسیقی و عشق بود و آرامش همه جا پرسه می زد. كسی در زد. كسی از پشت در آواز می خواند. در را باز كردم، خوشبختی بود. پر از یاس سفید با آوازی بر لب.

گفت: "مهمان نمی خواهی؟" و وارد شد.

روی صندلی گهواره ای مادر بزرگ نشست و گفت: "چه خوابی می دیدی؟"

گفتم: "یك دنیای غریبه و یك دنیا غریبه. جایی كه كسی مرا نشناسد و من هم كسی را نشناسم."

گفت: "اگر به یك دنیای غریبه بروی، میان یك دنیا غریبه چه می كنی؟"

گفتم: "وقتی همه غریبه باشند، دیگر لازم نیست بین آنها باشم. در را به روی خودم می بندم. صدای موسیقی را بلند می كنم، شعر می خوانم، كتاب می خوانم، نقاشی می كنم، آواز می خوانم، از غريبگی ام لذت می برم و دیگر نمی ترسم كه دیوانه ام بخوانند."

چند شاخه از یاس های سفیدش را به من داد و گفت: "غریبه ها هم یك روز آشنا می شوند. اگر می خواهی همیشه غریبه بمانی، اینجا نمان. این دنیا، دنیای غریبگی ها نیست. دنیای آشنایی هاست."

و رفت........

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 0:36  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin