آخر آشنایی شد 
پرچم مشکی بزنین
هرکی که گفت دوسم داره
نرین واسش گل بخرین
چه ساده من رو پس زدش
بعضیا هم اینجورین
یه روزی دوستت دارنو
فرداش میگن دروغین
آخ ببینین قلبه منو
یه جای سالم نداره
هرکی میاد ساده میره
زخمی روی دل میزاره
عقده ی یه حرف راست
مونده به روی این دلم
چی میشد تموم میشد
آخره دردو مشکلم
یکی میگفت پر هوسم
یکی میگفت بی یه کَسم
یکی میگفت نمیخوامش
یکی میگفت بی نفسم
یکی که عاشقش بودم
منو به صلابه کشید
یکی که بد میخواستمش
رفتو با دیگری پرید
آخر آشنایی شد
آخر عشق آتشین
هرکی که گفت دوسم داره
پرچم مشکی بزنین
تو آخرین ستاره ای
تو کهکشون قلب من
تورو خدا باهام بمون
حرفه جدایی رو نزن
نزار که بی تو خم بشه
قامته بی گناهه من
بازم بگو دوسم داری
حرفه جدایی رو نزن
تویی همون یه منظره
منو به رویا میبری
نازه تورو میکشمو
نازه چشامو میخری...
چشمهایم را می بندم، خواب می بینم، خواب یك رویا. یك روز
برخاستم و دیدم پر از در های باز شده ام، پر از قفسهای شكسته، پر از حصارهای ویران
شده، نوری در من بود. شاید امید بود. چیزی غیر عادی داشت اتفاق می افتاد. پنجره ها
باز بودند و قفلها شكسته. هوا پر از موسیقی و عشق بود و آرامش همه جا پرسه می زد. كسی
در زد. كسی از پشت در آواز می خواند. در را باز كردم، خوشبختی بود. پر از یاس سفید
با آوازی بر لب.
گفت: "مهمان نمی خواهی؟" و وارد شد.
روی صندلی گهواره ای مادر بزرگ نشست و گفت: "چه خوابی می دیدی؟"
گفتم: "یك دنیای غریبه و یك دنیا غریبه. جایی كه كسی مرا نشناسد و من هم كسی را نشناسم."
گفت: "اگر به یك دنیای غریبه بروی، میان یك دنیا غریبه چه می كنی؟"
گفتم: "وقتی همه غریبه باشند، دیگر لازم نیست بین آنها باشم. در را به روی خودم می بندم. صدای موسیقی را بلند می كنم، شعر می خوانم، كتاب می خوانم، نقاشی می كنم، آواز می خوانم، از غريبگی ام لذت می برم و دیگر نمی ترسم كه دیوانه ام بخوانند."
چند شاخه از یاس های سفیدش را به من داد و گفت: "غریبه ها هم یك روز آشنا می شوند. اگر می خواهی همیشه غریبه بمانی، اینجا نمان. این دنیا، دنیای غریبگی ها نیست. دنیای آشنایی هاست."
و رفت........