تبليغاتX
B.O.S II
روزی که غرور پرواز کرد

اولی: ساعت چنده؟... دومی: فعلاً وقت هست!... اولی: پس خوبه، راستی اون قصه رو شنیدی که میگن باید با هر جنسی مثه خودش رفتار کرد، مثلاً الماس فقط میتونه الماس رو خورد کنه؟ دومی: این که قصه نیست! واقعیته!... اولی: جداً!!! یعنی واقعاً اینطوره؟ ... دومی: خوب این یه اصل کلیه! وَر نداری با هر جنسی مثه خودش رفتار کنی! اینو یاد بگیر که تو این دنیا همه چی نسبیه، مثلاً میدونی که هیچ آبی تو 100 درجه نمیجوشه و این عدد واسه راحت تفهیم کردن دمای جوش آبه و میشه گفت یه میانگین تقریبیه!... اولی: اِه!!! عجب! نمیدونستم! دومی: پس بدون مثلاً دلیل نمیشه یکی فحشت داد توهم فحشش بدی، چون ممکنه اون بعدش دیگه فحشت نده بزنتت! بعد ممکنه تو هم بزنیش! تازه شاید همدیگرم کشتین! اولی: اِه... عجب! خوب حالا اگه یکی غرورتو شکست چی!... دومی: این دیگه فرق داره این مصداق مقابله به مثله! تو هم بزن غرورشو له کن!... اولی: با چی!!! لودر؟... دومی: نه دیگه اونطوری تو خرج میافتی، میدونی لودر هر ساعت اجارش چقدر خرج رو دستت میزاره!؟... اولی: نه نمیدونم چقدر!؟... دومی: خیلی زیاد!... اولی: خوب پس چیکار کنم؟... دومی: بپرونش، کاری کن که غرورش پرواز کنه! تا دیگه بهش ننازه! واسش تله بزار... اولی: ای ول حیف که درای تیمارستان بستست و الی میرفتم دون میگرفتم واسش تله میذاشتم... دومی: آخ گفتی منم به یه ریسرچ تو نت نیاز دارم در مورد این سیاه چاله ها، میدونی، انیشتن راست میگه تو سیاه چاله ها زمان معنی نداره، هرگز نتونست ثابت کنه که میشه از یه سیاه چاله سوئیچ شد به یه زمان دیگه فقط فرضیشو داد... من ثابتش کردم!... اولی: اه...جداً... دومی: آره بابا دیشب شام مهمون کوروش جان بودم جداً خیلی کبیره! فقط هرچی گفتم شراب شیراز میخوام میگفت کدوم شیراز!... اولی: اه عجب نامردیه خسیس، اون میخواسته خودش بخوره بهت نده! دیگه از جلو چشمام افتاد!

تا 10 دقیقه دیگه خاموشی اعمال میشه همه تو تختهای خودشون.

دومی: انگاری دیگه وقت نیست... اولی: آره... دومی: پس من میرم تو تختم...شب بخیر...اولی: شب بخیر

2 نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 0:48  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آخرین دفاع

قاضی: آخرین دفاعیات خودتون رو بفرمایید

متهم: خیلی سرکش شده بود، خیلی آزارم میداد، نمیتونستم فکرمو منحرف کنم چون اجازه نمیداد، خیلی می تپید، خیلی، آدم نمیشد هی بی وفایی میدیدو بازم عاشق مونده بود، نمیذاشت به کارام برسم، نمیذاشت...اون روز بارون میومد رفتم پیش یه قاچاق فروش یه اسحله با دو فشنگ خریدم، فکر همه جاشو کرده بودم، من فقط میخواستم تهدیدش کنم، که دست از احساسی بودن برداره اما وقتی تهدیدش کردم بازم میدیدم عاشقه وو دلش هوای یارشو میکنه، تا اسمش میومد تپشهاش بالا میرفت، خیلی احمق بود، به خواستم عمل نکرد، بارها بهش گفتم بس کنه و بگذره... اما اصلاً تغییری نکرد تا اینکه بار آخر نتونستم خودمو کنترل کنم، اولین فشنگو تو اسحله گذاشتم، اسلحه رو گذاشتم روش و ماشه رو چکوندم... دیگه نمیتپید... خون همه جارو گرفته بود، پشیمون شدم... اما فایده ای نداشت چون  قلب من دیگه مرده بود.

2 نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 23:47  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پیامک های خالی - Empty SMS

w810iماجرا از پارسال شروع شد. که رفتیم به مهد کودک یکی از آشناها با پدرم که بهش سر بزنیم، حالا این موجودی که در ادامه دربارش میخونید هم تو این مهد کار میکرد، هم تو یه شرکتی که اونم مربوط به یکی از آشناهای ما بود بعضی وقتها طرحهای تبلیغاتی میزد، و پدرمو کامل میشناخت، و پدرمم خونوادشو کامل میشناخت، دیگه انگار کنجکاو بود که ببینه پسر این پدر چطور آدمیه (بعد 3 سال آشنایی با پدرم) منو واسه اولین بار میدید. سر حرفو باز کرد، که شما چند سالتونه، ( اکثر دخترای کرمانشاهی، دوست دارن با لهجه ی تهرانی صحبت کنن! که سخته برای کرمانشاهیا و بعضی جاها کم میارن، من بدم میاد کسی لهجه تهرانیو تو شهری که این لهجه بومیش نیست صحبت کنه) هر پسر کرمانشاهیم واسه کلاس گذاشتن وقت صحبت کردن با دختر میخواد تهرانی حرف بزنه که صحبت کردنش یه چیزی شبیه کابوس میشه! (من با اینکه اصلاً لهجه ندارم، بر خلاف اکثر همشهریام، آهنگامو که شنیدید!) از روی قصد و هدف شروع کردم جواب این رو با فارسی غلیظ کرمانشاهی دادن که حالشو بگیرم! من متولد 63ام، اون: منم 63 ام، درس میخونین! من: آری کامپیوتر میخوانم، اه خوبه، و ... طوری شد که وقتی بابام برگشت به صاحب مهد کودکه گفت، این بهتره یا پسر عمش که دیدی (مدت زیادی بود منو ندیده بود) گفت لهجه ی پسر عمش بهتر بود! اما این قیافش خیلی بهتره، ما دیگه حرف میزدیمو، اتفاقات عجیبی افتاد که توصیفش بخاطر عدم شناخت دقیق از من و موقعیتی که داشتم فقط خواننده رو گیج میکنه، و موضوع رو غیر قابل باور. دیگه این خانوم هی منو نیگا میکرد و میرفت رو اعصابم و تا نگاش میکردم روشو بر میگردوند، بابام روبروی من نشته بود و اون آشنامونم پشت یه اپن طرف چپ. یه اتاق روبروی من و پشت سر بابام بود، این خانوم با دو تا دیگه دختر که اونجا کار میکردن، رفت تو اون اتاقه و از این همه جا اومد جلوی در روسریشو دراورد و نگام کرد، من توجهی بهش نکردم، دوباره سرش کرد و بازم درآوردو نگام کرد، یه نگاه بهش انداختم با یه حالت بدی رومو برگردوندم، جوری که بابام با یه سردرگمی گفت چیه؟ چون قیافه ی عصبی من کاملاً تابلوئه، گفتم هیچی، گذشت و ما اومدیم بریم سوار ماشین شیم، گفتم بابا این دختره یجوریه، گفت چطوریه؟ ...


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 21:36  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Dream of the beer

چرا من، چرا من، چرااااااااا؟ چرا من باید کسیرو که دوست دارم از دست بدم؟ چرا خدایا مگه نمیگن بنده های خوبت بد نمیبینن؟ نکنه من اینقده واست خوبم که هی باید امتحانای سختتو پاس کنم؟ نه، نه ه ه ه، خدایا هر چی گفتی گفتم شکرت اما این یکیرو نیستم، نیستممممم، نمیتونم فراموشش کنم، نمیشه، به خودت قسم نمیشه! الان میدونی چیکار میکنم مست میکنم بد میشم از خودم در میرم، ببینم دست ازین امتحانات بر میداری!، پیشخدمتم که دختره، الان یه آبجو سفارش میدم حال کنی! 

Me: a beer please

Maid: ok

Maid: here you are

Me: thanks

چیه؟ تعجب میکنی، عصبانی شدی؟ چی میگی! چیه باز! خدایا از دست تو، بابا من میخوام اینو بخورم میخوام بد باشم گیر نده دیگه! شیطون داره گولم میزنه؟ شیطون کیلو چنده، خودم شیطون میشم، فکر میکنی اینکاره نیستم؟ الان مخ اون دخترم میزنم تا عصبانیتت کامل بشه

Me: (with symbols) just a moment!

Maid: yes!

Me: can I ask a question

Maid: of course

Me: do you have boyfriend?

  Maid: y… no right now!

Me: ok, that's good! Can I give u my number...? Till know together more... in the future

Maid: certainly!

Me: ok that is… call me, make me happy

Maid: sure, at this instant babye, see you soon

Me: me too, bye, of course now! Nice to see you

Mail: (Smile)

حال کردی الان اینو میخورم، مست میشم میزنم تو اون دنیا هم تو منو فراموش کنی هم من اونو! فکر کردی! با اون دخترم میپرم اصلاً هر کاری میکنم! چی میگی! یه لیوانو یه نفس رفتم بالا! نمیدونم هرچی بیشتر میگذشت بیشتر نمیدونم بگم گیج، سر مست، یه حالت شبیه خوشی بهم دست میداد، انگار تو این دنیا یه لُرد بودم. نه غمه عشقی نه فکری تو یه فاز دیگه! خدام دیگه وجدانمو بیدار نمیکرد! چقدر فاز میداد وای، پا شدم که برم پول زهر ماری رو حساب کنم، جیبم کجاست؟ کیفم کو، آخخخخخخخخخخ، چی شد، چرا من افتادم؟ دستم تو این کشو چیکار میکنه؟ من کجام؟....................... اه چرا از رو تختم افتادم؟ این دستم چرا تو این کشوئه؟ خواب میدیدم انگار، خوابم چییی بود؟ اه اه دیر شد برم نمازمو بخونم خوب شد بیدار شدم و الا قضا میشد.

 

نکته: این مطلب برای وبلاگ قبلیه، آدم با خوردن یه آبجو رسماً کافر نمیشه و صرف نماز خوندنم نشونه ی ایمان نیست، این دو خصوصیت یا دو کلمه دستمایه ی طرح و تضاد و کلاً نوشتن این داستان بود.

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 16:39  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

عشق یا دوستی یا هیچی؟ یه علامت سواله

هوا دیگه تاریک شده بود، توی یه کوچه ی خلوت بودیم و اون دیگه داشت می رفت، بهش گفتم وایسا، توجهی نکرد و به راهش ادامه داد، گفتم من دوستت دارم! چیزی نگفت و به رفتنش ادامه داد، دویدم و آستین مانتوشو کشیدم، میخواست دستشو بکشه که گفتم، ببین من بدون تو نمیتونم زندگی کنم، برگشت یه نگاه به چشمام انداخت و دستشو کشیدو رفت، گفتم نگام کن! بزار یه عکس از چهرت داشته باشم، بهش نزدیک شدم و برگشت، گوشیو تنظیم کردم که عکسشو بندازم تا خواستم تایید کنم، دستشو روی لنز گذاشت و گفت، تو قرار بود خط قرمزهای منو رعایت کنی، من قرار نبود با تو قرار بگزارم اما گذاشتم! اما دیگه در مورد عکس و شمارم کوتاه نمیام! گفتم آخه بابا من دو ساله میشناسمت، راحت بگو ازت متنفرم، گفت بازم میخوای شروع کنی! نه من دوستت دارم! اما قولیه که خودت دادی پس باید پاش وایسی، من گفتم توقع داری باور کنم!!!!!!! هیچی نگفت و به راهش ادامه داد، من باید فراموشش می کردم، دیگه کاری باهاش نداشتم.

 

منیکه با چند تا بازی و تله ی روانی یکنفر رو به راحتی اسیر خودم می کردم، دو سال با انواع تله ها و انواع بازیهام از پس غرور این بر نیومدم،منیکه... این وسطم، فقط...

 

ازون روز به بعد تصمیم گرفتم ناخودآگاهمو به فراموش کردنش راضی کنم، هر روز می رفتم توی اتاق خواهرم و روی وایت بردش بارها اسمه اونو می نوشتم و یه ضربدر روش می کشیدم تا بلکه بتونم خودمو به فراموش کردنش راضی کنم و به خودم بقبولونم که فراموشش کردم، چون این بازی واسه من گرون تموم می شد، نه آدرسی نه شماره ای، راحت می تونست فراموشم کنه، خیلی راحت و من ازین عذاب می کشیدم.

 

روزها گذشت و بازم به هم رسیدیم، اینبار نه با بازیهای من، بلکه با بازیه روزگار، این بار دیگه خیلی ازون وقت گذشته بود و دیگه مغزو فکرم از وجودش خالی بود، اما...

 

2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 22:20  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin