تبليغاتX
B.O.S II
خاطره ها
آدما تو زندگیت میان و میرن چیزی که میمونه خاطره هاست، کاش اون خاطره ها خوب بودن...
2 نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 21:59  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شاید دیگه وقتی واست ندارن

تا چشماتو رو هم میگذاری هزارو یک اتفاق میافته، جدا شدن از خونوادت میتونه یه درد باشه، فرصتهایی که بودن و قدرشو ندونستی، بگذریم، همه ی ما گاهی وقتها دلمون میگیره وو دوست داریم سرمونو بگذاریم رو شونه ی کسی که دوستش داریم و باهاش درد دل کنیم، کسایی که تا دلشون میگرفت سرشونو روی شونه هات میگذاشتن، اونایی که به محض اینکه بهت احتیاج داشته باشن میان طرفت اما... وقتی دلت میگیره، توقع نداری که برات مثه تو که سنگ صبورشون بودی، سنگ صبور شن، تو هیچوقت نمیخوای که دله اونایی رو که دوستشون داری با گفتن غصه هات به درد بیاری، اونا نمیفهمنت چون هیچوقت هیچی نمیگی، تو به نظر خودت ساده ای، به نظر اونا عجیب، تو حاضری اینقدر به حرفاشون گوش بدی و نوازششون کنی تا دل پر دردشون آروم بگیره، اما اونا... شاید دیگه وقتی واست ندارن.

2 نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:52  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

روزی که غرور پرواز کرد

اولی: ساعت چنده؟... دومی: فعلاً وقت هست!... اولی: پس خوبه، راستی اون قصه رو شنیدی که میگن باید با هر جنسی مثه خودش رفتار کرد، مثلاً الماس فقط میتونه الماس رو خورد کنه؟ دومی: این که قصه نیست! واقعیته!... اولی: جداً!!! یعنی واقعاً اینطوره؟ ... دومی: خوب این یه اصل کلیه! وَر نداری با هر جنسی مثه خودش رفتار کنی! اینو یاد بگیر که تو این دنیا همه چی نسبیه، مثلاً میدونی که هیچ آبی تو 100 درجه نمیجوشه و این عدد واسه راحت تفهیم کردن دمای جوش آبه و میشه گفت یه میانگین تقریبیه!... اولی: اِه!!! عجب! نمیدونستم! دومی: پس بدون مثلاً دلیل نمیشه یکی فحشت داد توهم فحشش بدی، چون ممکنه اون بعدش دیگه فحشت نده بزنتت! بعد ممکنه تو هم بزنیش! تازه شاید همدیگرم کشتین! اولی: اِه... عجب! خوب حالا اگه یکی غرورتو شکست چی!... دومی: این دیگه فرق داره این مصداق مقابله به مثله! تو هم بزن غرورشو له کن!... اولی: با چی!!! لودر؟... دومی: نه دیگه اونطوری تو خرج میافتی، میدونی لودر هر ساعت اجارش چقدر خرج رو دستت میزاره!؟... اولی: نه نمیدونم چقدر!؟... دومی: خیلی زیاد!... اولی: خوب پس چیکار کنم؟... دومی: بپرونش، کاری کن که غرورش پرواز کنه! تا دیگه بهش ننازه! واسش تله بزار... اولی: ای ول حیف که درای تیمارستان بستست و الی میرفتم دون میگرفتم واسش تله میذاشتم... دومی: آخ گفتی منم به یه ریسرچ تو نت نیاز دارم در مورد این سیاه چاله ها، میدونی، انیشتن راست میگه تو سیاه چاله ها زمان معنی نداره، هرگز نتونست ثابت کنه که میشه از یه سیاه چاله سوئیچ شد به یه زمان دیگه فقط فرضیشو داد... من ثابتش کردم!... اولی: اه...جداً... دومی: آره بابا دیشب شام مهمون کوروش جان بودم جداً خیلی کبیره! فقط هرچی گفتم شراب شیراز میخوام میگفت کدوم شیراز!... اولی: اه عجب نامردیه خسیس، اون میخواسته خودش بخوره بهت نده! دیگه از جلو چشمام افتاد!

تا 10 دقیقه دیگه خاموشی اعمال میشه همه تو تختهای خودشون.

دومی: انگاری دیگه وقت نیست... اولی: آره... دومی: پس من میرم تو تختم...شب بخیر...اولی: شب بخیر

2 نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 0:48  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

صل علی آل حسین، یک ایرانو یک میر حسین

اول از همه این شعار رو تقدیم میکنم به میر حسین موسوی عزیز و خانوم محترمش و تمام موج سبزیها، نمیدونم از کجا شروع کنم، منم مثه تمام نسل سومی ها موسوی رو بر اساس گفته های پدر و مادرم از دوران جنگ میشناختم، زیاد نمیشناختمش بر خلاف کروبی، رضایی و احمدی نژاد و وقتی باعث شد که خاتمی کنار بره و حرفهای سخنگوی خاتمی رو شنیدم (که ما هر بار بهت گفتیم بیا نیومدی حالا که هیچکی بهت نگفت بیا چرا اومدی؟) به ذهنم رسید که این شخص مورد حمایت خاتمی نیست و مونده بودم به کی رای بدم؟ میخواستم اصلاً رای ندم، بعد یواش یواش شناختم بیشتر شد، خاتمی ازش حمایت کرد، حرفایه صادقانشو شنیدم، این نجابت، متانت و پاکیش به دلم نشست، وارد ستادش شدم، و تبلیغات خود جوش منو خواهرم و چند تا از دوستامون برای این شخصیت دوست داشتنی شروع شد، روزایی بودن پر از لذت و شور و شوق روزایی که حس نزدیکی بیشتری با مردم داشتیم روزایی که همه از یه خانواده بودیم، روزایی با حس امید، شوق، روزایی که عشقی که چند ماهی تو دلم مرده بود رو دوباره زنده کرد، روزایی که طرفدارهای نامزدهای دیگه بجز احمدی نژاد! بهمون ابراز محبت میکردن، روزایی که بچه های ستاد کروبی هم مچبند سبز بستن، روزایی که وقتی ماشین یکی از بچه ها تصادف کرد و ناراحتش شدیم، با خنده گفت فدای سر شما و میر حسین... روزایی بودن پر از عشق، روزایی که ستادهامونم پولشون ته کشیده بود! بدتر از ما! روزایی که فقط تبلیغ میکردیم، پوستر، بر چسب و... روزایی که مردمم برامون پارچه ی سبز میاوردن! روزایی که تا آخر شب بیرون بودیم بی خیال اینکه تو فرجه ی امتحانات دانشگاهیم و درس خوندنو گذاشتیم واسه بعد از اعلام نتایج و با امیدو عشق دقایق رو سپری میکردیم...


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 18:5  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

عشق، ازدواج، شما چی فکر می کنید؟

دوست دارم بدونم شمایی که این مطلب رو میخونی نظرت در مورد عشق و ازدواج چیه؟ من اولش خودمو میگم، من متولد مهرم و ذاتاً احساساتی، میگن مهریها کوچکترین مسئله رو مثلاً یه دوستی ساده با یه دخترو اسمشو میگذارن عشق! خوب من یکی اینطوری بودم اما سالهاست که همون منطق معروف مهریها برام حکم رانی میکنه یعنی اگه منطقی واسه کاری حتی عشق پیدا نکنم دلیلی نمیبینم حتی به کسی بگم دوست دارم چه برسه به عاشقی! البته من دوستامو همین الانم شدیداً دوست دارم اما عاشق کسی نیستم، کلاً من بعد از دوستیهای زیاد، رابطه های زیاد، دیدن خصوصیات مختلف دخترا، سر درگمی و گیجی و هزارو یک درگیری و خوشی و لذت به این نتیجه رسیدم که عشق وجود نداره! یا حداقل دلیلی نداره با یکی رابطه داشته باشی و عاشقش باشی! عشق یه چیزه خیلی عمیقه و به نظرم حیفه این کلمه رو حروم کرد، تو هر رابطه ای به نظر من باید به همون اندازه که میدی بگیری، چون اگه رابطه یک طرفه باشه خیلی احمقانست! کلاً من اگه از رابطه م راضی نباشم با 1001 ترفند بهمش میزنم، من ارزش خودم رو بیشتر از طرف مقابلم میدونم این شاید به نظر شما یه مشکل باشه، اما حاضر نیستم خودمو درگیر کنم و آزار بدم به خاطر یکی دیگه، چون هیچوقت یه دلیل منطقی واسه اینکار پیدا نکردم واسه این من اگه رابطم با یکی بهم خورده هیچوقت پیشقدم نشدم بجز چند بار که حس کردم من مقصر بودم، چون به نظرم هیچ دختری ارزشش رو نداره که ذهن آدم رو درگیر کنه، تو اگه مرد باشی دخترا میان طرفت نه اینکه تو بری طرفشون این قانون منه. فقط یکی تو کل دنیا هست که آدم میتونه عاشقش باشه و باهاش عشقبازی کنه و به یه حد بی نهایت از عشقش برسه و روز به روز این عشقو رشد بده و اون به خاطر این عشق هر روز بیشتر از دیروز بهش بده و آدم میتونه حسش کنه، عشقشو، بودنشو، حضورشو، اون همه جا هست. اما در مورد ازدواج...


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:19  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دوستیهای خیابانی، چتی، اس ام اسی!

این مطلب قسمتی از یکی از مطالب جدیه منه اگه یجورایی حس میکنین قسمتی از یه مطلبه درست حدس زدین!

از من به شما نصیحت من دوستای زیادی داشتم که با دوستاشون ازدواج کردن، اما حتی یک مورد هم نیست که از زندگیشون احساس رضایت کنن، نمونه: دوتاشون که دختر بودن یکی عقد کردی و دیگری نامزد، که دوباره ارتباطشون رو با من شروع کردن، خوب من کاری کردم که مثه انسان رفتار کنن و بفهمن که الان دیگه ماله کسی دیگن و این نوع رفتار خیلی کثیفه، اینم بدونین که یه پسر عمراً با دوست دخترش ازدواج کنه اگه ازدواج کنه با یه عدم تمایل اینکارو میکنه، برای اکثریت پسرا وقتی که با یه دختر رابطه داشتن اون دختر تموم شده، و برای لذت بیشتر رابطه رو ادامه میدن، مگه دیگه مغزشون کار نکنه که اون دختر رو بگیرن! که اگه بگیرن بعد از ازدواج یا به هرزگیشون ادامه میدن، یا کارو به طلاق میکشونن که دوستای زیادی اینطور داشتم و دارم. در کل تو کل دنیا بیچاره تر از یه دختر ساده که به دام همچین پسرایی میافته وجود نداره، من برام سواله 1. خریت همچین دخترایی از کجا میاد؟ 2. آیا نباید گفت خاک تو سر خانوادش برای تربیتش که خیلی چیزا رو بهش نگفته؟ 3. آی کسایی که یه دختر چشمو گوش بسته دارین اون دخترو نفرستید به یه شهر بزرگ یا مهاجریت نکنین به یه شهر بزرگ! من از دهن یکی از همین دخترایی که تازه اومده بود یه شهر بزرگ شنیدم که میگفت باید دوست پسر داشته باشی ببینی چطوریه اونم با 22 سال سن! سرنوشت این دختر چیه؟ یه شماره میگیره، عاشق میشه چون تجربه نداره، خیلی خوشبینانه ماهه دوم باره اول میره خونه ی پسره، اتفاقی نمیافته! حتی ممکنه تا بار دهم هم اتفاقی نیافته، اما سادگی به اضافه اسارت در هوس اون پسر = با یک عمر پشیمونی و سرکوفت و طعنه و نفرت از تمومی پسرها و نفرت از عشق! و یک سرگذشتی که ممکنه هر خواستگاری رو بپرونه البته اگه مخفیش کنه دیگه بدتر، من آخر قصه رو خیلی خوشبینانه گفتم، یه عده از دخترا که ازین کارا لذت میبرن اونا بحثشون جداست من روی حرفام با اونا نیست، من این حرفا رو واسه دخترای ساده ای میگم که همه ی دنیا رو خوبو گل و بلبل و رمانتیک میبینن و همه چیو عاشقانه میدونن،  دنیا خیلی خیلی کثیف تر از اون چیزیه که شما فکر میکنید، شما نمیدونین کجا دارین زندگی میکنین؟ اینجا ایرانه یه جامعه ی شدیداً سنتی، اتفاق یک بار میافته.

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 2:25  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سلام

سلام به همه ی دوستای عزیزم (I miss you all!) حتی اونایی که فکرشم نمیکنن! این روزا خیلی سرم شلوغه از درس گرفته تا کارای جانبی که البته خیلی لذت داره! چند روز پیش برای مراسمی دعوتنامه چاپ کردیم قرار بود پخش کنیم که به یه عده از دوستای صمیمیم ندادم تا خودم دعوتشون کنم و کارت رو به کسایی بدم که یه یجورایی ناشناس تر بودن، حالا چند تا ازین دوستام بدجوری ازم ناراحت شده بودن، داستانی داشتیم! کلاً درس و هرچیزی که مربوط به درس میشه رو خیلی دوست دارم، دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه واسه گفتن، بجز یه ترانه ی جدید و داغ از خودم به نام راز که تقدیم میکنم به هرکی دوستش داره.

راز

 

من اون لحظه

که چشماتو  

کناره صورتم دیدم

تمومه رازه قلبت رو

تو یک ثانیه فهمیدم

 

شنیدم از تهه قلبت

صدای خواستن من رو

شروع شد روشنی با تو

تموم کردی شب غم رو

 

من از حس حضوره تو

سبد ها خاطره چیدم

تورو تو هر طپش با دل

توی آینده میدیدم

 

دردو گم کردی تو...

وقتی

غما یکدفه دُورم کرد

تموم شد این سیاهیا

منو چشم تو روشن کرد

 

بزار دستات به یاد عشق

بگیرن دستای من رو

بزار دل تا ابد باشه

عزیزو عاشقو یاره تو

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 19:46  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سال نو شمام مبارک!

اول یه سلام و تبریک عید مخصوص به گندم سبز که حتی اسمشم نمیدونم اما کامنتهاش همیشه جای تشکر داره، سال گذشته نشد تشکر کنم! عجیبه انگار از تموم دوستای نزدیکم منو بهتر درک میکنه! و اما... محسن نبود، اما اومد، سال جدید با محسن جدید اما دیر به دیر میاما! سرم شلوغه جونه شما! دوستون دارم، حتی اونایی که فکرشو نمیکنن دوستشون داشته باشم! خوش گذشت تعطیلات؟ جای ما خالی نه؟ ما با چند نفری یکم ایرانگردی کردیم! جای شما خالی در ضمن ممنون از تبریکات صمیمانه. ما که از 15 فروردین کلاسامون شد اونم تو این روزای کسل کننده ی بهاری که آدم هی خوابش میاد! بگذریم سال که نو میشه، عوض شدن مدل لباسا و موها بیشتر تو چش میاد، حتی اونایی که به مرتب بودن اهمیت نمیدن تو عید خوش میپوشن، خوب این تغییرات ظاهریه، من که رسمم اینه که هر سال یه سری اخلاقام رو تغییر میدم که به باطنمم برسم! حالا اونایی که منو از نزدیک و بیشتر میشناسن میدونن که من دست به تغییرم عالیه! کلاً باعث تعجب میشم، مثلاً امروز ممکنه 100% عاشق باشم و فردا 100% فارغ! که اینا همش بستگی به عوامل خارجی داره، من وقتی به یکی حرفیو میزنم کلک توش نیست، رُک، درست، سالم، بدون شیشه خورده، حالا بعضیا وقتی به این خصوصیت من پی میبرن که دیگه منو از دست دادن! خیلیا ازین اخلاقم میترسن که مسخرست، چون بدون دلیل که اینطوری نمیشه! در کل من میگم آخه چرا باید به یکی 100% و بدون بازگشت وابسته شد، در حالی که روز به روز به تعداد گلای زردی که با طراوت عشق بهشون تازگی دادمو، ساده فراموشم کردن اضافه میشه؟ من که احمق نیستم، متاسفانه یا خوشبختانه من برای کوچیکترین چیزم برنامه ریزی میکنم چه برسه به این مسائل، همیشه آدمایی هستن که باهاشون احساس دوستی کنمو هیچوقت تنها نیستم و همیشه تو زندگی نه تنها من بلکه همه آدمای جدیدی میان و هنوزم قدیمیا هستن تر و تازه مگه اینکه خودشون بخوان تو ذهنم کهنه و نابود شن. که خیلی اینطوری میشه، و پشیمونیش دامن من رو نمیگیره، چون از لحاظ روانشناسی من قدرت اعتیاد و عادت رو ندارم، به هیچ چیزی نمیتونم عادت کنم، به هیچ چیزی، امروز قربون آرزو میرم، آرزو دلم رو بشکنه، قربون نگار میرم، زندگی وقتی واسم قشنگه که ازش لذت ببرم، وقتی ببینم یکی باعث آزارم بشه، میزارمش کنار، اما ازونجایی که دلم نمیاد دل کسی رو بشکنم، یه بهونه پیدا میکنم، و خوشبختانه مخمم کار میکنه و جوری طرفو میزارم کنار که انگاری اون منو خط زده، این جمله ی من که برای خیلیا ممکنه تکراری به نظر بیاد کلید من تو زندگیه، "وقتی یه چینی میشکنه، هرچی هم قشنگ اونو بند بزنی اما مثله اول نمیشه" پس بهتره اگه حرمت یه رابطه شکسته شد اون رابطه رو قطع کنید چون اگه یه بار حرمتی شکسته شه، بار بعدی شکستنش آسونتره، و یه توصیم میکنم، تو این زمونه دورنگها زندگی میکنن، خودتون رو درگیر وابستگی به این دو رنگیها نکنین، تا حدی خودتون رو به کسی وابسته کنین که اگه بنا به هر دلیلی خواستین بزارینش کنار روتون اثر منفی نزاره، امیدوارم امسال سال خوبی براتون باشه، برای خونواده ی ما سال خوبی بود، امیدوارم برای شما هم همینطور باشه، تا سلام بعد که نمیدونم کی میشه، خداحافظ

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 21:14  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

عید غدیر مبارک

من که عید غدیر رو تو سایت بالاترین تبریک گفتم چیزی جر توهین نثارم نشد، نمیدونم به کجا داریم میریم! عاشقای علی عیدتون مبارک

2 نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 1:35  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تنها دختریکه جونمو واسش میدم

من بچه ی بزرگ خونوادم و دو خواهر کوچیکتر از خودم دارم که یکی 11 سال از من کوچیکتره به اسم مهنا و اونیکی که دنیای منه اسمش مهساست و سه سال از من کوچیکتره، ما از بچگی با هم بزرگ شدیم. من پسری رو ندیدم که خواهرشو قد جونش دوست داشته باشه، وقتی یاد اونروزایی میافتم که دست همو میگرفتیم با هم میرفتیم مدرسه وو میومدیم... یه دیوار مدرسه ی منو اونو از هم جا میکرد، این دیوار یه درم داشت که یه سوراخ کوچیک روش بود من کلاس پنجم بودم و اون دوم، گاهی وقتها زنگهای تفریح میومدیم پشت اون در و ازون سوراخ... احوال همدیگرو میپرسدیم، خیلی روزای خوبی بود، خیلی، وقتی که زنگ آخرو میزدن، میرفتم در مدرسشون دستشو میگرفتمو با هم راهه تا خونه رو که کمی طولانی بود میومدیم تا برسیم به خونه...


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 20:57  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

این مجوزمونه، میخوایم بیایم تو ببینیم رسیور دارین!

دموکراسی یعنی این، یعنی تو خونه ی خودت راحتی، آزادی! لااقل تو خونه ی خودت میتونی نفس بکشی، حالا خدا رو شکر که ما این موجود خبیث منحرف کننده ی جوانها و عامل تهاجم فکری و فرهنگی رو تو خونمون نداشتیم! و الا حیف میشد! افسر بنده خدا میگفت حالا آبی رو که ریخته مگه میشه جمش کرد؟ الان همه دارن دیگه، محل سکونت ما خیلی قشنگ شده دیشا رو ریختن رو هم همچین قشنگو زیبا!... نتیجه گیری با خودتون

 

این اتفاق همین 1 ساعت پیش اتفاق افتاد، تو یکی از محلات کرمانشاه، هنوزم دیشای جمع شده با سمندای پلیس برقرارن.

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 17:53  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

فوروم ایرانیان-پارسیان فوروم
در فوروم پارسیان عضو شوید و بحثهای خود را با دیگران به اشتراک بگذارید و تبادل نظر کنید.

http://parsianforum.forumotion.com/index.forum

2 نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 1:56  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

حملات فیشینگ من!

نمونه ای از فیک پیجای ساخت منمن از 79 به اینور تو نت پلاس بودم، وبلاگ زیاد ساختم و نوشتم، الان بجز این 4 وبلاگ دیگه رو به صورت فعال دارم، 5، 6 وبلاگ تعطیل شده و 5 وبلاگه در دست احداث! اینجا رو امکان داره ببندم، حالا دلایلش رو توضیح میدم بعداً، میدونید، من از 80 تا 83 خیلی چت می کردم، اما الان سه ساله تقریباً 4 یا 5 بار تو روم رفتم! و به اندازه ی انگشتای دستم با آدمای مختلف چت کردم، و با دو سه نفر گهگاهی چت می کنم، می دونید من سال 82 یا 83 شروع کردم به یادگیری حملات فیشینگ، ایدش به نظرم مسخره بود اینکه یه پیج که عرف بود شبیه یاهو بسازی و یه میل به اون شخص مورد نظر بدی و بگی مشکلی پیش اومده دوباره پسوردتون رو وارد کنید، بعد لینک کنید به اون صفحه ی جعلی و وقتی یوزر و پس رو وارد می کردن، اطلاعاتشون برات میل می شد، ساختش راحت بود فقط یه فورم میل میخواست اونم با کمک گرفتن از امکانات سایتی که فورم میل در اختیارت میگذاره قضیه حل می شد و زحمت زیادی نمی کشیدی، اینو اجرا کردم و به صورت دسته جمعی برای حدود چهارده نفر فرستادم، و حدود 7، 8 تاشون، گول خوردن یا به عبارتی هک شدن، می دونین، یه احساس متفاوت به آدم دست میده وقتی میل یکی میتونی ببینی، میدونید این ایده ی یاهو واسم بچه گانه بود و به خودم گفتم یه کاره نویی انجام بدم، از اونجایی که میخواستم پسر داییم که عاشق سیاوش قمیشیه توی لیست قربانیام باشه تا سر از کارش درآرم یه ایده به سرم اومد... بقیه در ادامه ی مطلب

کلید واژه ها: حملات فیشینگ، فیک پیج، هک پسوورد در یاهو، Phishing, Yahoo ID Hack


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 1:47  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دوست داشتن واقعی و فلسفش

توی زندگیه همه ی ما این دوست داشتنه وجود داره، و همیشم هست، دوست داشتنه مادر، پدر، خواهر، برادر، ما با این دوست داشتناست که دوست داشتن رو یاد می گیریم، هر کدوم از دوست داشتهایی که گفتم یه نوعه و هیچکدومش شبیه به هم نیست. با وجود شباهتهای کوچیکی که به هم دارن، بجز اینا دوست داشتنای دیگم داریم، مثلاً ممکنه هیکل یکی رو دوست داشته باشیم، یا چشمای یکی دیگه رو دوست داشته باشیم، یا عاشق صدای یکی باشیم، یا عکس بازیگر یا خواننده ای رو بزنیم تو اتاقمون و دوسش داشته باشیم، اما این وسط یادمون میره خودمونم دوست داشته باشیم! بعضی وقتها ما میگیم فلانی رو دوست داریم اما واقعاً این دوست داشتنها رو نمیشه اسمشو دوست داشتن گذاشت، بعضی وقتها میگیم یکی خوشگله و چون خوشگله دوسش داریم، بعضی وقتها یه پله بالاتر میریمو میگیم عاشقشیم، اما با خودمون فکر نمیکنیم که وجوده باطنیه این که اصل و بنیان واقعیه هر دوست داشتنیه و میتونه با ما شدن یا الگو شدن واسه ما در آینده یه وجود دوست داشتنی رو از منه وجودیمون بسازه، دوست داشتنی هست؟ با خودمون فکر نمیکنیم که اینیو که عکسشو میزنیم به دیوار کیه! حرفاش چیه، عقایدش چیه، اما دوسش داریم، اینجاست که اولین اشتباها رخ میده و مایی که باید بجای این دوست داشتهای الکی اول باید خودمون رو دوست داشته باشیم، که بتونیم دوست داشتن رو یاد بگیریم یه وجودیو که نمیشناسیمش دوست داریم و خودمون رو یادمون میره، چرا عکس خودمون به دیوار نزنیم؟ بعضی دوست داشتنها که سطحی نیست و یه مرحله جلوتر میره ارزشش خیلی بالا میره، دوست داشتن یکی بخاطره داناییش و علمش، دوست داشتن کسی که بودنش در کنارمون و شنیدنه حرفاش به ما اگر اضافه نکنه، کم هم نکنه، اما اصله دوستی یادگیریه متقابل از همه، بعضی وقتها وقتی شخصیت یکی رو با علمی که داره و دیدگاه هامون که دیگه سطحی نیست (که عکسه فلان و فلان رو به دیوار بزنه، بی اطلاع از منه وجودیش!) می سنجیم، اگه با ما جور در بیاد، احساس می کنیم که حرفاش برامون دلنشینه، و وقتی هم حرف میزنیم اونم مارو تایید می کنه، در واقع اون آینه ایه که اونیو که هستیم یا توی ناخود آگاهمون آرزو داریم باشیمو بهمون نشون میده، و واسه اینه که از وجودش لذت می بریم، اگه نه طبعاً دوستش نمیداشتیم! در واقع اگه این احساس خیلی قوی باشه اگه اونو دوست داشته باشیم انگار خودمونو دوست داریم، اگه جنس مخالف هم باشیم وقتی این گفتگوها پیش میره و بجایی میرسه که احساس میکنیم هسته اون و هسته من میتونه مایی رو بسازه که در واقع تیکه ی دو پازل منه تکامل هستن، که با پیوند اون دو شخص بوجود میان. اینجاست که دوست داشتنه پاشو به مدار عشق میگذاره و این زیباترین اتفاق ممکنه و اینا دوست داشتن واقعیه، به نظر من، شما چقدر موافقید؟

 

کلید واژه ها: دوست داشتن، عشق، فلسفه، محبت

2 نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 15:8  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دوست دارم برم جایی

دوست دارم برم جایی که تنها زندگی کنم، واسه خودم آروم زندگی کنم، کسی رو نشناسم و کسی هم منو نشناسه، دوست دارم برم جایی که دیگه دروغ نشنوم، دیگه آدمای دورو و کثیفی که تو روت باهات رفیقنو پشت سرت صفحه میگزارنو نبینم، کسایی که فکر میکنی با تو هستن، اما از حرفایی که پشت سرت میزنن میفهمی از تو متنفرن، و تو نمیدونی چرا؟ شاید بخاطر اینکه تو یه موقعیتی داری که اونا ندارن، شاید بخاطر اینکه به پای تو برسن اما نمیتون، اما تو همیشه تو فکرت این بوده که واقعاً هیچی نیستی و این مسخره بازیا بی دلیله، دوست دارم برم یه جایی که اگه قراره کسی بهت علاقه داشته باشه، بخاطره تو باشه بخاطره وجودت و منی که هستی نه بخاطره چیزاها و ظاهری که داری، مسدونید این اثر پروانه ای رو دیدم، یه فیلمی بود که بعده مدتها منو به تحسین واداشت، من اگه قرار بود بتونم خاطراتو تغییر بدم هیچکاری نمیکردم! به نظرم همین تقدیر به نفع انسانهاست، اما اگه دوباره از اول زندگی میکردم بازم این مسیرو طی میکردم اما تو ارتباطم با بعضی از آدما تجدید نظر می کردم، همه ی شما خیلی چیزا دارید که دیگران حسرتشو میخورن این یه دلیل واسه رسیدن شما به پله ای بالاتره و این مسئله نباید دلیل فخر فروشی شما به دیگرن باشه، درخت هرچی پربارتر باشه خمیده تره، اما برگردم به ابتدا کاشکی یه جایی بود یه دو سال تنها زندگی میکردم، بدون ارتباط با آدمای قدیمی و با ارتباطات جدید.

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 23:44  توسط B.O.S II  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin