تنهایی بهتر از همنشین بد، و همنشین خوب بهتر از تنهاییست. امام علی (ع)
میدونید پست قبلیو نوشتم بعد یه اتفاق افتاد که تصمیم گرفتم که این پست رو هم بنویسم، پس واسه
اونم نظر بدین و الی می کشمتون (چشمک) در ضمن ببخشید که من جوابتونو ندادما! بخدا به یادتونم اما، یه کوچولو درگیرم، ایشالا جبران میکنم، فعلاً برای طرفدارای بزی یه سوپرایز دارم که بهزاد چاپش خواهد کرد، اما بریم سر اصل این حرفام
توی زندگیه همه ی ما، زندگیه من، تو، اون، همه، چند نوع آدم وجود دارن که باید ازشون دوری کنیم، جیزن بووَن
اولی: آدمای عقده ای، اینطور آدما خودشونو میکشن و حتی دار میزنن! که به اون چیزایی که تو داری و حتی برات ممکنه بی ارزش باشن برسن! و تمومه فکرشون میشه این، تو یا بالاتر میری یا همونجا میمونی یا چه بسا پایینتر از حدت میافتی، اونام به خیال اینکه یه چیزیو بدست آوردن که فکر میکنن تو نداری، پز میدن اونم تو نت! در حالی که واسه تو خنده داره و با این عمل سگ کیف میکنن! تو بازم به یه چیزی میرسی که یارو تو خوابم نمیدیده، اون میخواد بهت برسه، بازم حسودی، بارم تو فکرش اینه که اون داره، اون اونطوریه چرا من نباشم!!! این آدما حتی به خودشون کامنت هم میدن! و آخرشم شاید بخاطر بدیهاش ازتون معزرت خواهی کنه اما اگه میخواید آرامش داشته باشید، این با این گروه رفت و آمد نکنید.
دومی: آدمای حسود، که به هرچی داری حسادت میکنن، حتی به فریمه عینکت! حتی به ماشینه بابات! حتی به خط اینترنت! چشم بد و کثیف این دسته از آدما همونطور که تو دینمونم هست باعث بلا میشه واسه شما، همون چیزی که امروزیه بهش میگن انژی منفی و واقعیت داره، با این دستم نپرید.
سومی: آدمای دورو، آخ آخ، پیشته باهات میخنده، میگه تو بهترین دوستشی، با هم خوبین، اما یکدفعه میره پشت سرت صفحه میگذاره، یا از مسائل خصوصیت سر در میاره و همه جا پر میکنه، این نمیدونم از روی چیه، روانشناسا میگن بیماریه! که ما بهش میگیم کمبود، فقط شانس بیارید اینقده خصوصیات مثبتون زیاد باشه که طرف ضایع شه. دوره این دستم نرین لطفاً
چهارمی: آدمای کثیف، که هم حسودن، هم عقده ای و هم دورو، بابا اینا دیگه عذابن، من دردشو چشیدم. تو زندگیم زیاد ازین آدما هست و با هیچکدومشون ارتباط ندارم، روزایی که من واسه اونا چه کارا که نکردم، وقتی فکر میکنم که اونا ارزش توهین منم نداشتن و من بهشون محبت کردم، خدم میگیره (تو اینا دختر نبوده)... شما هم از اشتباهات من درس بگیرید.
اما دسته ی پنجم: آدمایی هستن که موفقیت تورو میخوان، وقتی شاد باشی شادن، با ناراحتیت خوشحال نمیشن، این آدما رو باید دستشون رو بوسید، البته اینطور دوستانی دارم اما متاسفانه تو فامیلهایی که تو این شهر دارم حتی یکنفرم با این خصوصیات نیست، اما تو شهرای دیگه چرا، که واسشون بدون هیچ مکثی جونمم میدم
و اما پایان نامه: من همیشه تو زندگیم یه تکیه گاه داشتم اونم خدام بوده، تو تنهایی هام تو دلتنگیام فقط با اون حرف زدم، تو زندگیم همه بهم احتیاج داشتن، اما من کاریم به کسی نیافتاده که بخوام ازش درخواستی داشته باشم، حتی از پدرم، همین خدام همه چی به من داده، چیزایی که اون دسته ی کثیف حسرتشو میخورن و گروه پنجم دوستام میگن حقت بیشتر ازینهاست، دلیل اینکه اکثراً منو دوست دارن یه دلیل سادست، چون از تهه دل همه رو دوست دارم و از قدیمم میگن دل به دل راه داره! من الان مهندسی آی تی میخونم، بعد از مشکلی که سال 82 برام پیش اومد، بدون خوندن حتی یک ورق از کتابی! در حالیکه بقیه میلیونی خرج میکردن و آخرش هم هیچی نمیشن، رشته ی مهندسی نرم افزارو تو کرمان قبول شدم و انصراف دارم، سال بعدشم پودمانی علمی کاربردی مدیرت بازرگانی رو قبول شدم اما بازم نرفتم چون قصد ادامه ی تحصیل نداشتم و داشتم تو یه شرکت ساختمانی کار می کردم، یکی از دوستان عزیزم که همیشه مدیونشم منو وادار به ادامه ی تحصیل کرد، و منم قبول کردم و ثبت نام کردم و مهندسی آی تی رو قبول شدم، در حالیکه اصلاً دانشگاه رفتن واسم مهم نبود و نیست، الانم رشته ی مترجمی زبان رو بطور غیر حضوری از پیام نور قبول شدم، که یجوری تکمیل رشته ی آی تیم باشه، اما مدارک بین الملی انگلیسی معتبر تر از پیام نوره، تا ببینم چی میشه.
نتیجه گیری: شمام فقط توکلتون به خودش باشه، دوره آمای گند رو خط بکشید، امیدوارم همتون جزو دسته ی پنجم باشید.
از: مهتاب، گندم سبز دوست همیشگی، پرستو فنچول شیطون که مارو خجالت داد، عسل، مهتاب عزیز هم همینطور اونم خجالتمون داد، و دو همنفس عاشق
میلاد حرفه ای که میخواد ازین به بهعد واسه بهزاد مطلب بده، من پشتیبانتم!
آرش که یکم نه یکم نه خیلی سه میزنه! اون نظرو داده بعد گفته، کی؟ من؟ من نبودم!
اینی که با اسم منتقد نظر داده گمونم بهزاده! اگه نباشه! میگم عمو این کتابا رو من خودم نوشتم مثلاً و طنزه، خوابت برده؟
خط خطی: خوشحالم که تو هم اینجا آفتابی شدی، فقط شدید نتابی که اینجا ممکنه بسوزه!
آهو: آخ گفتی، خیلی عجیبه، اصلاً عجیباً غریباست، عجیبترش اینکه همه ی اونکارا روی بکنی و کسی نه برات گل بیاره نه بیاد طرفت و الی آخر
فهمیمه جان: من همین الان گفتم یادت بخیر، بابا من نیومده میدونم گل کاشتی
بنیامین: احتمالاً کراکی، کریستالی، اکسی چیزی دمه دستت نبوده بندازی تو خندقه بلا! محفوضه! یا محفوظه! تازه چی محفوظه! واسه تو هم حفظ شد! میگم منی که اینقدر حفظ میکنم برم بشم رییس میراث فرهنگی! چی میگی داش بنیه عکاس باشی؟
شیوا این تیکه رو بیا: وای وای، وای وای وای وای شیوا شیوا شیوا، البته سوء تفاهم نشه من یکی که دوستت ندارم، جریمت اینه روزی یه کامنت بزاری اونموقع شاید...
سعید: این سعید نفسه من بیده، ماچو بده بیاد!
علیرضا فشن: میگی بی معرفت تا به خودت نگم، عجبا! به طائل هم سلام برسون، اومدم یه نظر پر و پیمون دادم، اما اون قسمتهاشو موافق نیستما!
علی الو: از شمال تا جنوب Persian valley دِمِت گرم
گندمم: نفس من بیده!
آتنا منو یاده ناظم دوران دبستان میندازه!
حامد: کجایی که بدونی چه نقشی بهت دادم، اووووم باقلوا! قطاب!
نازی: فکر کنم یه 190 یا 200 سالی از من بزگتر باشه چون ازونجایی که من 160 سالمه گفته: بچه این همه تخیلو از کجا آوردی؟
فرانک: manam fingilish, mammon, moftakhar nemodid, autralia chetovre! Kashki famil boodim ye greencard mifrestadi heif, mammon ke omadi
آمیرو: الرفیق النیمه راه، اینو من یروز ترورش میکنم، کافیه به وبلاگش سرنزنی نمیاد، منم حالتو میگیرم، اونکاری که با بنی کردم، بچرخ تا بچرخیم
الیشا: همون روز فامیلیت رو برداشتم، الیشا یه سوال فامیلیه ودودیان هم یه فامیلیه کلیمیه؟
هومن: وقتی من بیام پیشت دیگه تنها نیستی
طناز: ممنونم طناز افتخار دادی
امیر چته چت: قربون چته چت بودنت برم، البته عوض کن اینو چون چِت چِت به معنیه گاگوله گاگولم هستا! جداً من شرمندم، یه نقش بهت دادم، اووپس، با لبات بازی کنه به تلافیه قبلی
داستان بعدی، نقش دخترا یکم کمرنگه، نقش کسایی که تو داستان قبلی نبودن پررنگه، من خودم تو داستان نقشه یه مُردَرو بازی می کنم، و اینکه قرار نبود روزنامه ای به نام یادداشت نو تو هر داستان باشه! اون مختص اون داستان بود و قرار بود من ماهی یه داستان بنویسم نه هفته ای یه روزنامه اونطور که بهزاد گفت، اما هر داستان یه روزنامه مختص به خودش داره، اگه بدونید چقدر سخته این کار!!! کسایی که اومدن تو این وبلاگ نظر دادن نقش دارن، کسایی که نیومدن نقشی ندارن یا نقششون کمرنگه، مثلاً کوچه گرد یه نظر نداد! اما بهش نقش دادم تا ادب شه! ایده ی یک روزنامه بدون داستان یه ایده ی پوچ و تُهیه، چطور من یه روزنامه بسازم با خبرهاش در حالیکه معلوم نباشه این خبرا چه ربطی داره و مربوط به کجاست، کسانی که مثله امیر این حرف رو میزنن یکم توضیح بدن! روزنامه فقط داستانمو واقعی تر و جذابتر می کرد همین!
دوست دارم برم جایی که تنها زندگی کنم، واسه خودم آروم زندگی کنم، کسی رو نشناسم و کسی هم منو نشناسه، دوست دارم برم جایی که دیگه دروغ نشنوم، دیگه آدمای دورو و کثیفی که تو روت باهات رفیقنو پشت سرت صفحه میگزارنو نبینم، کسایی که فکر میکنی با تو هستن، اما از حرفایی که پشت سرت میزنن میفهمی از تو متنفرن، و تو نمیدونی چرا؟ شاید بخاطر اینکه تو یه موقعیتی داری که اونا ندارن، شاید بخاطر اینکه به پای تو برسن اما نمیتون، اما تو همیشه تو فکرت این بوده که واقعاً هیچی نیستی و این مسخره بازیا بی دلیله، دوست دارم برم یه جایی که اگه قراره کسی بهت علاقه داشته باشه، بخاطره تو باشه بخاطره وجودت و منی که هستی نه بخاطره چیزاها و ظاهری که داری، مسدونید این اثر پروانه ای رو دیدم، یه فیلمی بود که بعده مدتها منو به تحسین واداشت، من اگه قرار بود بتونم خاطراتو تغییر بدم هیچکاری نمیکردم! به نظرم همین تقدیر به نفع انسانهاست، اما اگه دوباره از اول زندگی میکردم بازم این مسیرو طی میکردم اما تو ارتباطم با بعضی از آدما تجدید نظر می کردم، همه ی شما خیلی چیزا دارید که دیگران حسرتشو میخورن این یه دلیل واسه رسیدن شما به پله ای بالاتره و این مسئله نباید دلیل فخر فروشی شما به دیگرن باشه، درخت هرچی پربارتر باشه خمیده تره، اما برگردم به ابتدا کاشکی یه جایی بود یه دو سال تنها زندگی میکردم، بدون ارتباط با آدمای قدیمی و با ارتباطات جدید.
سالهای بسیار دور نگارنده در شهر سنندج مشغول فراگیری علوم مختلفه در دانشگاه شهر نامبرده بود در این دانشگاه دل دختری را شکست و دختر به او لقب زوخ را داد، زوخ در زبان کردی سنندجی به معنی درد و آلامی است که منشاء عاطفی دارد، مانند غم غربت، غم عشق و امثلهم... که کلمه ی معادل مشخصی در فارسی برای آن وجود ندارد، از آنجا که این واژه خیلی شهیر شد و تلفظش برای دختران فارس زبان دانشگاه نامبرده مشکل به نظر می آمد لذا آنها در یک اقدام کاملاً خود جوش کلمه ی زوخ را به زاخ تغییر دانند و کم کم با توجه به اینکه تمام پسرها زاخ هستند این کلمه در سراسر ایران و چه بسا ایرانیان این ور و آن ور آب نیز رواج یافت! اما نکته ی اساسی این بود که نگارنده ی آی کیو به این نکته پی نبرده بود که دختری که به او لقب زوخ را داده دختر رییس دانشگاه می باشد و بنا به همین دلیل از دانشگاه اخراج شد و به دانشگاه اراک راه یافت، در دانشگاه اراک عاشق دختری شد که به او به هیچ عنوان پا نمی داد، یکروز نگارنده تصمیم گرفت که بر روی کاغذی بنویسد دختر افاده ایه فیسو، و تصمیم گرفت برای تاکید بیشتر حروف اول هر کلمه را با رنگ آبی بنویسد و بقیه ی حروف را نیز با رنگ مشکی بنگارد، ابتدا حروف اول را با رنگ آبی نوشت، اما خودکار مشکی نمینوشت و بناچار حروف باقیمانده را با خودکار قرمز نگارید! نامه را در پاکتی گذاشت و به دختری داد که به آن دختر دهد! فردا که به سر کلاس آمد آن دختر پرسید این داف که روی کاغذ نوشتی یعنی چی؟ نگارنده پاسخ داد خوب نوشتم یعنی چی، دختر جواب داد تو نوشتی د ا فـ شصسته نگارنده خبردار شد که دخمر ببخشید دختر کوررنگی دارد و سریع حرف خود را عوض کرد و گفت، این یعنی دختر آریایی فرشته ای! دختر که همیشه دوست داشتنی بوده، آریایی هم که همیشه زیبا، فرشتم که یه تیکست بحثی توش نیست، واسه این تو دافی! دختر خندید و نگارنده از تیلیت شدن مخ دختر لذت میبرد و بزودی این متد جدید را به تمام همکلاسی های پسرش آموزش داد، و از آن روز به بعد به دختران زیبا می گویند داف، اما از آنجا که هیچ دختری زشتی وجود ندارد، کلهم اجمعین دختران داف هستند، بعضی از پسرها با سوء استفاده ازین کلمه می خواهند به دختران تیکه بیندازند، بعضها این کلمه را مخفف اسم دیمین داف می دانند ، و بعضی دیگر آن را معادل دافهای انگلیسی! که این البته اینها زیاد مهم نیستند، اما بعضی دیگر آن را از روی جک مخفف اسم داستین هافمن می دانند و به هر دختری که بینیه کوچولو و مرتبی داشته باشد! داف می گویند، که نگارنده شدیداً تکذیب می کند.
منابع:
عواقب الدختر بازیه فی العصر القاجار
نوشته ی میرزا محسن سایه زاده ی قجر
Duf Hunters
Written by: mohsen70007
فتحعلی شاه داف باز تاریخ
نوشته ی: میرزا محی الدین منصور منور
واقعاً نمیدونم شما چه موجوداتی هستید هنوز فرق طنز و واقعیت رو نمیدونید بابا این مطلب طنزه!!!، کتابی به نام عواقب دختر بازی میشناسید!!! داف هانترز میشناسید! فتحعلی شاه داف باز تاریخ میشناسد!
جوابها:
امیر: تو دیگه منو باید شناخته باشی، یادداشتت محفوظه
من با هیچکس ازون وبلاگ صمیمی نیستم!
مهتاب: آره این که پخش میشه صدای منه
طائل: یادداشت شمام محفوظه
دیگه اینکه من به بهزاد گفتم ماهی یه داستان میدم بهت دوست داشتی چاپ کن اسمه روزنامه رو نیاوردم، اما داستان بعدی دو روزنامست احتمالاً دختر پسرا جا بگیرید.