با احترام کامل
با حرمت و بزرگی
اسم شما واسه من
شده وصف دورنگی
با احترام کامل
با عشق پینه بسته
دلم از عشق شما
شده غمگینو خسته
با احترام کامل
با بغضو چشمه زارم
یاده شما رو از دل
میخوام بیرون بزارم...
بقیه در ادامه ی مطلب...
2 years ago
Can't explain my pains, can't do it. Just wanna arrive to the thing, which give me solace. You & all my desire became gone. That likes, those eyes, the beauty love wasted. You knew me, you knew me so good. I had all the things which were all of your wants; I couldn't understand cause of your gone. Gone of me, gone of all my love, gone which make me cry. You made me so sad, me who was a happy man. You know? Broken my heart, I never let others to come in my heart. But you came, & let you, because loved you & love you. I'm ready to die in this way for your love…
1 year later
The cell phone ringing…
Rainy: hello
Sara: it's me
Rainy: fucked up, shit, don't call me again… (Hanged up)
All of you just are good for the fun not more… just for a little love & little party… I don't need you more of it, give me a kiss baby… you're so hot… so hottt
The cell phone ringing…
Rainy: hola
Bahareh: How are you dear?
Rainy: damn you… you know? Damn to you!!! Banged up my pleasure shitttt.. (Hanged up)...
شامل چهار اپیزود هست که به ترتیب یه پرسش، یه تحلیل فیلم، یه نکته در مورد خودم و دست آخر
معرفی یک وبسایت، امیدوارم ازین ایده هم خوشتون بیاد.
اپیزود اول: پرسش
تا حالا شده کنار کسی که خیلی دوستش دارین نشسته باشین و بخواین با هم صحبت کنین و یکی بیاد ازتون شمارتون رو بپرسه و اونیکه دوسش دارید بلند شه بره و این دلیل کوچیک بشه شروع کمرنگ شدن یه رابطه ی دوست داشتنی؟
اپیزود دوم: S.e.x and the single mother
من خیلی فیلم زیاد میبینم و یکی از علایقم فیلم، اونم بیشتر درام! بیتشر فیلمایی رو دوست دارم که دیدنش به آدم یه چیزیو بده نه اینکه حتی بگیره. در همین موضوع توی یک فیلمی که چند ماه پیش یه سکانسایی رو ازش دیدم (وقت نشد کامل ببینمش) اگه اشتباه نکنم اسمش S.e.x and the single mother بود، که هرچی روی نت گشتم که توی سایتهای فیلم توضیحی در موردش پیدا کنم ندیدم، یا اسمشو اشتباه میگم یا تلویزیونی بوده که جستجوم نتیجه نداشته، اما یه فیلم تلویزیونی با همین نام روی نت بود که حوصله نداشتم ببینم اینه یا نه، فکر کنم تقریباً ماجراش ماجرای رابطه ی نامشروع مادر مجردیه که دختری نوجوون داره با یه مرد غریبه...
ضمن تسلیت این ایام، این آپ من به این مناسبت هست، دانلود ترانه ی آقا جون با صدای حسین تهی
دله من غم داره توی محرم
نامحرمم آقا ولی باز تو محرم
به ما بودیو هستی بزرگوار
از کوچیک گرفته
تا اون بزرگترا
من هیچم، تهیم
جلو عظمتت
خدا بگذر از گناهام
تورو عظمتت...
کلیدواژه ها: رپ، ترانه، محرم، دانلود، حسین تهی، تهی، حسین، آقا جون
اپیزود اول: حدود 13 سال میشد که توی شهرمون کرمانشاه همچین برفیو ندیده بودم که با این شدت بیاد و روی زمینم یکروز بمونه و آب نشه! (عکسها رو با توضیح می بینید) هوا اصلاً سرد نیست 4 روز پیش حدوداً که برف خیلی کم اومده بود، شدت و سردیه بادی که میومد آدم رو میکشت، اما در مقایسه با اون 4 یا 5 روز پیش هوا اونقدرها هم سرد نیست! یا من سردم نمیشه! (یه کاپشن، یه پیرهن، یه ژیله و یه شال! همین!) وقتی اخبار این شهرها رو نشون میداد که برف میاد و اینجا نمیاد غصه میخوردم! که خدایا ما خیلی گناهکاریم! برف ما چی شد پس! 5 شنبه اینو گفتم، جمعه بد برفی اومد!، یادمه وقتی 10 سالم بود، اون صدای قشنگ له شدن برف وقتیکه پاتو روش میزاری، خیلی به ذوقم میاورد، امروز بعد از 13 سال اون حس دوباره تو من زنده شد! کرمانشاه برف میومد اما کم و سریع هم آب میشد! خیلی ذوق کردم خدایی با اینکه با جفت پا رفتم تو آبی که خیال میکردم یخه بعد دیدم نه برف آبشده روش بوده پاتک خورم! اینقدر حال کردم که عینهو عقده ایا، تو مسیر باشگاه چند تا عکس گرفتم، عکسا اولیش مال جمعست بقیه مال شنبست.
میدونی خستم؟ میدونی داغونم؟ میدونی همه میخوان بدونن، تو کی هستی؟ تو چی ...هستی؟ اما
نه، من به کسی نگفتم. میدونی تو کجایی؟... اینجا... میبینی خودتو؟ خوب قشنگ نگاه کن، اینجا... تو قلبم. توی قلبه منی، عشقمی، عزیزمی، همه ی دنیای منی. میدونی بیرون داره برف میاد... یادته اون سال با برف زدم تو کلت، دستمو گرفتیو با اون یکی دستت برف برداشتیو مالیدی به صورتم؟ من میخواستمت، میدونی بین همه ی اینایی که دورو برمن، خواستن کسی که بهت بگه نه خیلی مسخرست نه؟ اونم تو. اونم منی که واست میمردم، شنیدن این کلمه از دهن من ساده نبود! غیر تو به کی گفتم دوسش دارم؟ بیاد همینجا ضایم کنه! بیاد بگه... بی انصاف، تو همه ی داشته هام بودی، آخه چرا ترکم کردی؟ واسه تو میگم، میخونم، عین خیالته؟ من هرچیو خواستم داشتم. اما تورو نه... میدونی بی تو انگار خیلی بی چیزم، شاید تو هم اگه مثله بقیه باهام میموندی برام عادی می شدی مثله همه، اما نه... من فقط میخوام چشمام رو به تابلوی چهره ی تو وا شه، بخدا از تهه دل میگم، از اینجا... میبینی؟ یه وقت خیال نکنی دارم گریه میکنما! مرد که گریه نمیکنه! مامانم دستاش درد می کرد، داشتم واسش پیاز پوست میکندم! حقیقتو میگم! یه شعری گفته بودم واست ... میدونم نمیرسم به قلبه پاکت عزیزم / میدونم که باید این یادتو بیرون بریزم... فکر کنم باید بیرونت بریزم ... من داشتم در مورد کی... چی...؟ صحبت میکردم؟ بیخیال تا بعد
این سبکم، خاص این وبلاگه
ماجرا از پارسال شروع شد. که رفتیم به مهد کودک یکی از آشناها با پدرم که بهش سر بزنیم، حالا این موجودی که در ادامه دربارش میخونید هم تو این مهد کار میکرد، هم تو یه شرکتی که اونم مربوط به یکی از آشناهای ما بود بعضی وقتها طرحهای تبلیغاتی میزد، و پدرمو کامل میشناخت، و پدرمم خونوادشو کامل میشناخت، دیگه انگار کنجکاو بود که ببینه پسر این پدر چطور آدمیه (بعد 3 سال آشنایی با پدرم) منو واسه اولین بار میدید. سر حرفو باز کرد، که شما چند سالتونه، ( اکثر دخترای کرمانشاهی، دوست دارن با لهجه ی تهرانی صحبت کنن! که سخته برای کرمانشاهیا و بعضی جاها کم میارن، من بدم میاد کسی لهجه تهرانیو تو شهری که این لهجه بومیش نیست صحبت کنه) هر پسر کرمانشاهیم واسه کلاس گذاشتن وقت صحبت کردن با دختر میخواد تهرانی حرف بزنه که صحبت کردنش یه چیزی شبیه کابوس میشه! (من با اینکه اصلاً لهجه ندارم، بر خلاف اکثر همشهریام، آهنگامو که شنیدید!) از روی قصد و هدف شروع کردم جواب این رو با فارسی غلیظ کرمانشاهی دادن که حالشو بگیرم! من متولد 63ام، اون: منم 63 ام، درس میخونین! من: آری کامپیوتر میخوانم، اه خوبه، و ... طوری شد که وقتی بابام برگشت به صاحب مهد کودکه گفت، این بهتره یا پسر عمش که دیدی (مدت زیادی بود منو ندیده بود) گفت لهجه ی پسر عمش بهتر بود! اما این قیافش خیلی بهتره، ما دیگه حرف میزدیمو، اتفاقات عجیبی افتاد که توصیفش بخاطر عدم شناخت دقیق از من و موقعیتی که داشتم فقط خواننده رو گیج میکنه، و موضوع رو غیر قابل باور. دیگه این خانوم هی منو نیگا میکرد و میرفت رو اعصابم و تا نگاش میکردم روشو بر میگردوند، بابام روبروی من نشته بود و اون آشنامونم پشت یه اپن طرف چپ. یه اتاق روبروی من و پشت سر بابام بود، این خانوم با دو تا دیگه دختر که اونجا کار میکردن، رفت تو اون اتاقه و از این همه جا اومد جلوی در روسریشو دراورد و نگام کرد، من توجهی بهش نکردم، دوباره سرش کرد و بازم درآوردو نگام کرد، یه نگاه بهش انداختم با یه حالت بدی رومو برگردوندم، جوری که بابام با یه سردرگمی گفت چیه؟ چون قیافه ی عصبی من کاملاً تابلوئه، گفتم هیچی، گذشت و ما اومدیم بریم سوار ماشین شیم، گفتم بابا این دختره یجوریه، گفت چطوریه؟ ...